☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش ششم › (۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی زیبا پسر مهروی بوده‌ست — که مشک از موی او یک موی بوده‌ست

سر زلفش که دالی داشت در سر — نبود آن دال جز دالُّ عَلَی الشّر

به رخ در آینه مه در نظر داشت — به لب با لعل دستی در کمر داشت

چو پیوسته به ابرو صید دل کرد — ازهٔن پیوستگی او سجل کرد

دهانش بود چون حرفی ز شنگرف — شده از جزم وقفش بیست و نه حرف

درو از ضیق حرفی چون نگنجد — سزد کز بیست و نُه بیرون نگنجد

زمانی ثقبه در گوش گهر کرد — زمانی حلقه در گوش قمر کرد

یکی درویش در عشقش زبون شد — دلی بود از همه نقدش که خون شد

چو عشق گرم در آتش فکندش — ز آتش گرم شد خود بند بندش

چو آخر طاقت او طاق آمد — برِ آن دلبرِ آفاق آمد

بگفتا درد من درمان ندارد — که بی تو زیستن امکان ندارد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی — مرا جانیست و بس، دیگر تو دانی

اگر می‌بخشیم افتاده‌ام من — وگر می‌بکشیم استاده‌ام من

مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب — بکن کاری که خواهی کرد، بشتاب

چو بشنید آن پسر از عاشق این راز — بدو گفتا اگر هستی تو جانباز

کشم در تنگ بیز امتحانت — ببینم احترام و قدر جانت

چو درویش این سخن بشنود برخاست — چو آتش گرم شد چون دود برخاست

پسر بر اسپ شد حالی سواره — به صحرا شد ز مردم بر کناره

رسن در گردن درویش افکند — پس آنگه اسپ را در پیش افکند

بتازید اسپ چون درویش دیدش — رسن در گردن از پی می‌دویدش

بسی در تگ ز هر سویش دوانید — بسی سختی به روی او رسانید

چو بسیارش دوانید آخر کار — به دشتی در کشیدش جمله پُر خار

شکست آن بی سر و بن را به صد جای — چو شاخ گل هزاران خار در پای

چو شد معشوق از سرش خبردار — که هست آن عاشق بی دل گرفتار

ندارد هیچ شهوت صادقست او — به سرّ عشق بازی لایقست او

فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای — نهادش بر کنار از مهر دل پای

به دست خویش یک یک خار دلدوز — برون می‌کرد از پایش همه روز

به دل می‌گفت با خود عاشق زار — چه بودی گر بدی هر خار صد خار

که گر تن را جراحت بیش بودی — دلم را روح و راحت بیش بودی

همی گفت این سخن در دل نهفته — ز خار پای چندان گل شکفته

که گر این خار در پایم نبودی — کنار این پسر جایم نبودی

چو در پای تو خار از بهر یارست — گلستانیست آن هر یک نه خارست

بسی بر نام او تا کشته گردی — همه اعضا به خون آغشته گردی

چو نام او بود خون خوارهٔ تو — کند بر خون تو نظّارهٔ تو

← Önceki 71 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı