الهی نامه › بخش ششم › (۷) حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی زیبا پسر مهروی بودهست — که مشک از موی او یک موی بودهست
سر زلفش که دالی داشت در سر — نبود آن دال جز دالُّ عَلَی الشّر
به رخ در آینه مه در نظر داشت — به لب با لعل دستی در کمر داشت
چو پیوسته به ابرو صید دل کرد — ازهٔن پیوستگی او سجل کرد
دهانش بود چون حرفی ز شنگرف — شده از جزم وقفش بیست و نه حرف
درو از ضیق حرفی چون نگنجد — سزد کز بیست و نُه بیرون نگنجد
زمانی ثقبه در گوش گهر کرد — زمانی حلقه در گوش قمر کرد
یکی درویش در عشقش زبون شد — دلی بود از همه نقدش که خون شد
چو عشق گرم در آتش فکندش — ز آتش گرم شد خود بند بندش
چو آخر طاقت او طاق آمد — برِ آن دلبرِ آفاق آمد
بگفتا درد من درمان ندارد — که بی تو زیستن امکان ندارد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی — مرا جانیست و بس، دیگر تو دانی
اگر میبخشیم افتادهام من — وگر میبکشیم استادهام من
مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب — بکن کاری که خواهی کرد، بشتاب
چو بشنید آن پسر از عاشق این راز — بدو گفتا اگر هستی تو جانباز
کشم در تنگ بیز امتحانت — ببینم احترام و قدر جانت
چو درویش این سخن بشنود برخاست — چو آتش گرم شد چون دود برخاست
پسر بر اسپ شد حالی سواره — به صحرا شد ز مردم بر کناره
رسن در گردن درویش افکند — پس آنگه اسپ را در پیش افکند
بتازید اسپ چون درویش دیدش — رسن در گردن از پی میدویدش
بسی در تگ ز هر سویش دوانید — بسی سختی به روی او رسانید
چو بسیارش دوانید آخر کار — به دشتی در کشیدش جمله پُر خار
شکست آن بی سر و بن را به صد جای — چو شاخ گل هزاران خار در پای
چو شد معشوق از سرش خبردار — که هست آن عاشق بی دل گرفتار
ندارد هیچ شهوت صادقست او — به سرّ عشق بازی لایقست او
فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای — نهادش بر کنار از مهر دل پای
به دست خویش یک یک خار دلدوز — برون میکرد از پایش همه روز
به دل میگفت با خود عاشق زار — چه بودی گر بدی هر خار صد خار
که گر تن را جراحت بیش بودی — دلم را روح و راحت بیش بودی
همی گفت این سخن در دل نهفته — ز خار پای چندان گل شکفته
که گر این خار در پایم نبودی — کنار این پسر جایم نبودی
چو در پای تو خار از بهر یارست — گلستانیست آن هر یک نه خارست
بسی بر نام او تا کشته گردی — همه اعضا به خون آغشته گردی
چو نام او بود خون خوارهٔ تو — کند بر خون تو نظّارهٔ تو