الهی نامه › بخش ششم › (۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر پوشیده چشمی بود در راه — که بگشاده زبان میگفت الله
چو نام حقّ ازو بشنود نوری — به پیش او دوید از ناصبوری
بدو گفتا تو او را می چه دانی — وگر دانی چرا تو زنده مانی
بگفت این و چنان بیخویشتن شد — که گفتی جان مشتاقش ز تن شد
در آن شورش به صحرا رفت ناگاه — نَیستانی دروده بود در راه
چنان بر نَیستان زد خویشتن را — که پاره پاره کرد از زخم تن را
بآخر از تنش از بس که خون شد — بزاری جان او با خون برون شد
نگه کردند و او را کشته دیدند — همه جایش بخون آغشته دیدند
ز خون سینهٔ آن کشتهٔ راه — نوشته بر سر هر نی که الله
چنین باید سماع نی شنودن — زنی کشته شدن در خون غنودن
چو نام دوست بنیوشی چنین شو — بیک یک ذره بحری آتشین شو
تو گر در دوستی جان در نبازی — ترا آن دوستی باشد مجازی
اگر در عشق اهل راز باشی — ز صدق دوستی جانباز باشی