☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش ششم › (۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مگر پوشیده چشمی بود در راه — که بگشاده زبان می‌گفت الله

چو نام حقّ ازو بشنود نوری — به پیش او دوید از ناصبوری

بدو گفتا تو او را می چه دانی — وگر دانی چرا تو زنده مانی

بگفت این و چنان بی‌خویشتن شد — که گفتی جان مشتاقش ز تن شد

در آن شورش به صحرا رفت ناگاه — نَیستانی دروده بود در راه

چنان بر نَیستان زد خویشتن را — که پاره پاره کرد از زخم تن را

بآخر از تنش از بس که خون شد — بزاری جان او با خون برون شد

نگه کردند و او را کشته دیدند — همه جایش بخون آغشته دیدند

ز خون سینهٔ آن کشتهٔ راه — نوشته بر سر هر نی که الله

چنین باید سماع نی شنودن — زنی کشته شدن در خون غنودن

چو نام دوست بنیوشی چنین شو — بیک یک ذره بحری آتشین شو

تو گر در دوستی جان در نبازی — ترا آن دوستی باشد مجازی

اگر در عشق اهل راز باشی — ز صدق دوستی جانباز باشی

← Önceki 72 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı