الهی نامه › بخش ششم › (۹) حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مگر بوالقاسم همدانی آنگاه — که از همدان برون افتاد ناگاه
سوی بت خانه آمد در نظاره — ستاده دید خلقی بر کناره
بر آتش دید دیگ پر ز روغن — که میجوشید چون دریای کف زن
زمانی بود،ترسائی درآمد — بخدمت پیش آن بت در سر آمد
بپرسیدند ازو کای سرفکنده — خدا را کیستی تو؟ گفت: بنده
بدو گفتند پس هدیه بنه زود — نهاد القصّه هدیه رفت چون دود
یکی دیگر درآمد همچنان کرد — بدین ترتیب ده کس را روان کرد
بآخر دیگری در پیش آمد — قوی بی قوّت و بی خویش آمد
نزار وزرد و خشک و لاغری بود — تو گوئی مردهٔ بر بستری بود
بپرسیدند کآخر کیستی تو — که مرده گوئیا میزیستی تو
چنین گفت او که لختی پوستم من — خدای خویشتن را دوستم من
چو گفت او این سخن گفتند بنشین — خوشی بنشست بر کرسی زرّین
بیاوردند آن روغن بیکبار — همی کردند بر فرقش نگونسار
ز تف دیگ روغن مرد مضطر — به پای افکند حالی کاسهٔ سر
چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود — تمامش سوختند آن جایگه زود
که از خاکسترش گردی که باشد — بود درمان هر دردی که باشد
چو شیخ آن حال دید از دور، بگریخت — بسی با خود در آن قصه بر آویخت
بدل میگفت کای مشغول بازی — چو ترسا دوستی آمد مجازی
برای دوستی جان باز آمد — اگر جان تو اهل راز آمد
تو هم در دوستی حق چنین باش — وگرنه با مخنّث هم نشین باش
چو او در دوستی بت چنین است — ترا گر دوستی حق یقینست
بترک جان بگو یا ترک دین کن — چو نتوانی چنان کردن چنین کن