الهی نامه › بخش هفتم › (۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی ترسا میان بسته بهزنّار — به پیش بایزید آمد ز بازار
مسلمان گشت و کرد از شک کناره — پس آنگه کرد آن زنّار پاره
چو ببرید آن مسلمانگشته زنّار — بسی بگریست شیخ آنجایگه زار
یکی گفتش که شیخا چون فتادی — به گریه زانکه هست این جای شادی
چنین گفت او که بر من گریه افتاد — که چون باشد روا کز بعد هفتاد
گشاید بندِ زنّار از میانش — به یکدم سود گرداند زیانش
گر آن زنّار بندد بر میانم — چه سازم چون کنم، گریان ازانم
گر این زنّار کاین دم کرد پاره — ببندد دیگری را چیست چاره
اگر زنّار بگسستن خطا نیست — چرا زنّار بر بستن روا نیست؟
هزاران زَهره و دل، آب و خون است — که تا بیرون شود این کار چون است
گر آنجا هیچ قدری داشتی جان — نبودی موت انسان قتل حیوان
اگر سر تا به گردون برفرازی — وگر خود را وطن در چاه سازی
وگر سر بشکنی ور سرکشی باز — نه انجامت بگرداند نه آغاز
ترا گر بیسری ور سرفرازی — به یک نرخ آیدم در بینیازی