☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی ترسا میان بسته به‌زنّار — به پیش بایزید آمد ز بازار

مسلمان گشت و کرد از شک کناره — پس آنگه کرد آن زنّار پاره

چو ببرید آن مسلمان‌گشته زنّار — بسی بگریست شیخ آنجایگه زار

یکی گفتش که شیخا چون فتادی — به گریه زانکه هست این جای شادی‌

چنین گفت او که بر من گریه افتاد — که چون باشد روا کز بعد هفتاد

گشاید بندِ زنّار از میانش — به یک‌دم سود گرداند زیانش

گر آن زنّار بندد بر میانم — چه سازم چون کنم، گریان ازانم

گر این زنّار کاین دم کرد پاره — ببندد دیگری را چیست چاره

اگر زنّار بگسستن خطا نیست — چرا زنّار بر بستن روا نیست‌؟

هزاران زَهره و دل‌، آب و خون است — که تا بیرون شود‌ این کار‌ چون است

گر آنجا هیچ قدری داشتی جان — نبودی موت انسان قتل حیوان

اگر سر تا به گردون برفرازی — وگر خود را وطن در چاه سازی

وگر سر بشکنی ور سرکشی باز — نه انجامت بگرداند نه آغاز

ترا گر بی‌سری ور سرفرازی — به یک نرخ آیدم در بی‌نیازی

← Önceki 78 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı