☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در آن ویرانه شد محمود یک روز — یکی دیوانه‌ای را دید پر سوز

کلاهی از نمد بر سر نهاده — بد و نیک جهان بر در نهاده

بر او چون فرود آمد زمانی — تو گفتی داشت اندوه جهانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد — نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

شهش گفتا که چه اندوه داری — که گویی بر دلت صد کوه داری

زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز — که ای پرورده در صد پردهٔ ناز

گرت هم زین نمد بودی کلاهی — ترا بودی درین اندوه راهی

ولیکن در میان پادشایی — چه دانی سختی و درد جدایی‌؟

که مومی با عسل خفته به‌صد ناز — نه از آتش خبر دارد نه از گاز

ولی هرگه که از وی شمع سازند — ز سوز‌َش روشنی‌ِ جمع سازند

چو اشک از آتش آید افسر او — بداند آنچه آید بر سر او

تو هم این دم نه‌ای از خویش آگاه — ولی آن دم که برگیرندت از راه

به‌هر یک یک نفس روشن بدانی — که مُرده بوده‌ای در زندگانی

← Önceki 85 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı