الهی نامه › بخش هفتم › (۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در آن ویرانه شد محمود یک روز — یکی دیوانهای را دید پر سوز
کلاهی از نمد بر سر نهاده — بد و نیک جهان بر در نهاده
بر او چون فرود آمد زمانی — تو گفتی داشت اندوه جهانی
نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد — نه از اندوه خود یک دم گذر کرد
شهش گفتا که چه اندوه داری — که گویی بر دلت صد کوه داری
زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز — که ای پرورده در صد پردهٔ ناز
گرت هم زین نمد بودی کلاهی — ترا بودی درین اندوه راهی
ولیکن در میان پادشایی — چه دانی سختی و درد جدایی؟
که مومی با عسل خفته بهصد ناز — نه از آتش خبر دارد نه از گاز
ولی هرگه که از وی شمع سازند — ز سوزَش روشنیِ جمع سازند
چو اشک از آتش آید افسر او — بداند آنچه آید بر سر او
تو هم این دم نهای از خویش آگاه — ولی آن دم که برگیرندت از راه
بههر یک یک نفس روشن بدانی — که مُرده بودهای در زندگانی