الهی نامه › بخش هفتم › (۱۱) حکایت درخت بریده
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
درختی سبز را ببرید مردی — برو بگذشت ناگه اهل دردی
چنین گفت او که این شاخ برومند — که ببریدند ازو این لحظه پیوند
ازان ترّست و تازه بر سر راه — که این دم زین بریدن نیست آگاه
هنوزش نیست آگاهی ز آزار — شود یک هفتهٔ دیگر خبردار
ز حال خود خبر نه این زمانت — ولی چون بر لب آید مرغ جانت
بدام از دانه بینی مرغ جان را — که این دانه دهد مرغی چنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانه — بیفتاد از بهشت جاودانه
ولی آدم اگر گندم نخوردی — همی مردم به جز مردم نخوردی
ز تو گر مرغ و حیوان میگریزند — چو زیشان میخوری زان میگریزند