الهی نامه › بخش هفتم › (۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
حسن یک روز رفت از بصره بیرون — به پیش رابعه آمد به هامون
بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو — به گردش صف زده بودند هر سو
حسن را چون ز راهی دور دیدند — ز پیش رابعه یک سر رمیدند
حسن چون دید، آن در وی اثر کرد — زمانی غیرتش زیر و زبر کرد
به صدق از رابعه پرسید آنگاه — که از بهر چه حیوانات این راه
ز تو نگریختند از من رمیدند — مگر با خود مرا نااهل دیدند؟
ازو پس رابعه پرسید رازی — که چه خوردی تو؟ گفتا پی پیازی
درین ساعت مرا ای پاکخاطر — پیازی بود و اندک پیه حاضر
به خون دل یکی پیه آبه کردم — درین دم کآمدم بیرون بخوردم
چو از وی رابعه بشنید این راز — بر آورد ای عجب مردانه آواز
که خوردی پیهِ این مُشتی پریشان — چگونه از تو نگریزند ایشان؟
اگر کم خوردنی باشد چو مورت — بود کم خوردن کرمان گورت
اگر هر روز یک خرما کنی قوت — مسلم مانی از کرمان تابوت
چو کِرمانت برای بند بندست — بهیک خرما ازین کرمان بسندست
چنین تو پشتِ کِرم از آب و نانی — شکم پر کرده در پهلو ازانی
نهای بیمبرز و بیمطبخ ای مرد — دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد؟
ز یک دوزخ بهدیگر دوزخ آیی — که از مبرز بهسوی مطبخ آیی
چو نشکیبی دمی از لوت و از لات — به سودا چند پیمایی خیالات؟
ترا گفتند جان را ده طهارت — تو تن را میکنی دایم عمارت
به باطن حرمتت باید همیشه — که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه
کسی گفت آتشی در خویشتن زن — چو خوردی لقمهای بنشین و تن زن