☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۱۲) حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

حسن یک روز رفت از بصره بیرون — به پیش رابعه آمد به هامون

بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو — به گردش صف زده بودند هر سو

حسن را چون ز راهی دور دیدند — ز پیش رابعه یک سر رمیدند

حسن چون دید‌، آن در وی اثر کرد — زمانی غیرتش زیر و زبر کرد

به صدق از رابعه پرسید آنگاه — که از بهر چه حیوانات این راه

ز تو نگریختند از من رمیدند — مگر با خود مرا نااهل دیدند‌؟

ازو پس رابعه پرسید رازی — که چه خوردی تو‌؟ گفتا پی پیازی

درین ساعت مرا ای پاک‌خاطر — پیازی بود و اندک پیه حاضر

به خون دل یکی پیه آبه کردم — درین دم کآمدم بیرون بخوردم

چو از وی رابعه بشنید این راز — بر آورد ای عجب مردانه آواز

که خوردی پیه‌ِ این مُشتی پریشان — چگونه از تو نگریزند ایشان‌؟

اگر کم خوردنی باشد چو مورت — بود کم خوردن کرمان گورت

اگر هر روز یک خرما کنی قوت — مسلم مانی از کرمان تابوت

چو کِرمانت برای بند بندست — به‌یک خرما ازین کرمان بسند‌ست

چنین تو پشتِ کِرم از آب و نانی — شکم پر کرده در پهلو ازانی

نه‌ای بی‌مبرز و بی‌مطبخ ای مرد — دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد‌؟

ز یک دوزخ به‌دیگر دوزخ آیی — که از مبرز به‌سوی مطبخ آیی

چو نشکیبی دمی از لوت و از لات — به سودا چند پیمایی خیالات‌؟

ترا گفتند جان را ده طهارت — تو تن را می‌کنی دایم عمارت

به باطن حرمتت باید همیشه — که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه

کسی گفت آتشی در خویشتن زن — چو خوردی لقمه‌ای بنشین و تن زن

← Önceki 87 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı