☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هفتم › (۱۴) حکایت دیوانۀ خاموش

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی دیوانه در بغداد بودی — که نه یک حرف گفتی نه شنودی

بدو گفتند ای مجنون عاجز — چرا حرفی نمی‌گوئی تو هرگز

چنین گفت او که حرفی با که گویم — چو مردم نیست پاسخ از که جویم

بدو گفتند خلقی کین زمانند — نمی‌بینی که جمله مردمانند

چنین گفت او نه اند این قوم مردم — که مردم آن بود کو از تعظم

غم دی و غم فرداش نبود — ز کار بیهده سوداش نبود

غم ناآمده هرگز ندارد — ز رفته خویش را عاجز ندارد

غم درویشی و روزیش نبود — بجز یک غم شبانروزیش نبود

که غم در هر دو عالم جز یکی نیست — یقینست آنچه می‌گویم شکی نیست

گرت امروز از فردا غمی هست — بنقد امروز عمرت دادی از دست

مخور غم چون جهان بی‌غمگسارست — وگر غم می‌خوری هر دم هزارست

خوشی در ناخوشی بودن کمالست — که نقد دل خوشی جُستن محالست

چه خواهد بود آخر زین بتر نیز — که صد غم هست و می‌آید دگر نیز

ازان شادی که غم زاید چه خواهی — وجودی کز عدم زاید چه خواهی

ترا شادی بدو باید وگر نه — غم بی دولتی می‌خور دگر نه

بدو گر شاد می‌باشی زمانی — تو داری نقد شادی جهانی

وگرنامش نگوئی یک زمان تو — چه بدنامی براندی بر زبان تو

← Önceki 89 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı