الهی نامه › بخش هفتم › (۱۶) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خوش آوازی ز خیل نیکخواهان — مؤذّن بود در شهر سپاهان
در آن شهر از بزرگی گنبدی بود — که سر در گنبد گردنده میسود
بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز — نماز فرض را میداد آواز
یکی دیوانهٔ میرفت در راه — یکی پرسید ازو کای مردِ آگاه
چه میگوید برین گنبد مؤذّن — جوابش ده تو ای محبوب محسن (؟)
که این جوزست از سر تا قدم پوست — که میافشاند او بر گنبد ای دوست
چو او از صدقِ معنی مینجنبد — یقین میدان که چون جوزست و گنبد
تو همچون جوزی از غفلت که داری — نود نُه نام بر حق میشماری
چو در تو هیچ نامی را اثر نیست — ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست
چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران — تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران
چو نام خویشتن حق بینشان کرد — چه گونه یاد او هرگز توان کرد
چو نتوانی ز کنه او نفس زد — نمیباید نفس از هیچکس زد