☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش هشتم › (۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست — که خود با ابنِ یامین دل کُنَد راست

به دل با او یکی گردد به اخلاص — به تنهایی کند هم خلوتش خاص

نهادش از پی آن صاعِ در بار — به دزدی کرد منسوبش زهی کار

چنین گفت آن بزرگِ دین که مطلق — همین رفتست با ابلیسِ الحق

براندش از در و از بَهرِ این راز — به لعنت کردش از آفاقِ ممتاز

از آن از قهرِ خویشش جامه پوشید — که در قهرش ز چشمِ عامه پوشید

بدین درگاه اِستادست پیوست — گرفته حربه‌ای از قهر در دست

نخستین تا اعوذی زو نخواهی — قدم نتوان نهادن در الهی

بدین در روز و شب زانست پیوست — که تا تر دامنان را می‌زند دست

مِحّک نقدِ مردان در کفِ اوست — ز مشرق تا به مغرب در صفِ اوست

کسی کانجا بَرَد نقدی نه بهره — خورَد در حال از ابلیسِ دهره

چنین گوید به صاحب نقدِ ابلیس — که ای از من ربوده گوی تلبیس

خداوندم هزاران‌ساله طاعت — به رویم باز زد در نیم ساعت

تو زین یک ذره طاعت گشته‌ای گرم — بر حق می‌بری و نیستت شرم

اگر لعنت کنندم خلقِ عالم — نگردد عشقِ جانم ذرّه‌ای کم

اگر خوانَد تُرا یک تن به لعنت — به یک ساعت فرو ریزی ز محنت

از اوّل همچو مردان مردِ ره شو — پس آنگَه جان‌فشان در پیشِ شه شو

چرا در چشمِ تو خُردست ابلیس — که رهزن شد بزرگان را به تلبیس

یقین می‌دان که میرانی که هستند — که صد تن را چو تو گردن شکستند

اگرچه بر سرِ تو پادشا اند — ولی در خیلِ سلطان یک گدا اند

گدای دیو چون شاهِ تو باشد — مسلمانی کجا راهِ تو باشد

دَمی ابلیس خالی نیست زین سوز — ز ابلیسِ لعین مردی درآموز

چو در میدانِ مردی مرد آمد — همه چیزش ز حق در خورد آمد

← Önceki 98 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı