الهی نامه › بخش هشتم › (۳) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست — که خود با ابنِ یامین دل کُنَد راست
به دل با او یکی گردد به اخلاص — به تنهایی کند هم خلوتش خاص
نهادش از پی آن صاعِ در بار — به دزدی کرد منسوبش زهی کار
چنین گفت آن بزرگِ دین که مطلق — همین رفتست با ابلیسِ الحق
براندش از در و از بَهرِ این راز — به لعنت کردش از آفاقِ ممتاز
از آن از قهرِ خویشش جامه پوشید — که در قهرش ز چشمِ عامه پوشید
بدین درگاه اِستادست پیوست — گرفته حربهای از قهر در دست
نخستین تا اعوذی زو نخواهی — قدم نتوان نهادن در الهی
بدین در روز و شب زانست پیوست — که تا تر دامنان را میزند دست
مِحّک نقدِ مردان در کفِ اوست — ز مشرق تا به مغرب در صفِ اوست
کسی کانجا بَرَد نقدی نه بهره — خورَد در حال از ابلیسِ دهره
چنین گوید به صاحب نقدِ ابلیس — که ای از من ربوده گوی تلبیس
خداوندم هزارانساله طاعت — به رویم باز زد در نیم ساعت
تو زین یک ذره طاعت گشتهای گرم — بر حق میبری و نیستت شرم
اگر لعنت کنندم خلقِ عالم — نگردد عشقِ جانم ذرّهای کم
اگر خوانَد تُرا یک تن به لعنت — به یک ساعت فرو ریزی ز محنت
از اوّل همچو مردان مردِ ره شو — پس آنگَه جانفشان در پیشِ شه شو
چرا در چشمِ تو خُردست ابلیس — که رهزن شد بزرگان را به تلبیس
یقین میدان که میرانی که هستند — که صد تن را چو تو گردن شکستند
اگرچه بر سرِ تو پادشا اند — ولی در خیلِ سلطان یک گدا اند
گدای دیو چون شاهِ تو باشد — مسلمانی کجا راهِ تو باشد
دَمی ابلیس خالی نیست زین سوز — ز ابلیسِ لعین مردی درآموز
چو در میدانِ مردی مرد آمد — همه چیزش ز حق در خورد آمد