الهی نامه › بخش هشتم › (۴) حکایت سلطان محمود با ایاز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نشسته بود ایاز و شاه پیروز — ایازش پای میمالید تا روز
به خدمت هر دَم افزون بود رایش — که میمالید و میبوسید پایش
ایازِ سیمبر را گفت محمود — تُرا زین پای بوسیدن چه مقصود
ز هفت اعضا چرا بر پا دِهی بوس — دگر اعضا رها کردی به افسوس
چو قَدرِ روی میبینی که چونست — چرا میلت به پای سرنگونست
ایازش گفت این کاری عجیبست — که خلقی را ز روی تو نصیبست
که میبینند رویت جمله چون ماه — نمییابد به پای تو کسی راه
چو اینجا نیست غیرِ این به اخلاص — بسی نزدیکتر این بایدم خاص
همین ابلیس را افتاده بُد نیز — که قهرِ حق طلب کرد از همه چیز
بسی میدید لطفش را خریدار — ولی او بود قهرش را طلبگار
چو تنها قهرِ حق را طالب آمد — به مردی بر بسی کس غالب آمد
چو در وجهِ حقیقی متهم شد — کمر بَست او و حالی با قدم شد
چو لعنت خلعتِ درگاه او بود — چو زان درگاه بود او را نکو بود
بدان لعنت حریفِ مرد و زن شد — بسی خلقِ جهان را راهزن شد
از آن لعنت گَرَش قوتی نبودی — کجا با خلق این قوّت نمودی
چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست — به جان بُگزید و عمرِ جاودان خواست
که با خلعت چو بستانند نازش — بدان نازش بُوَد عمرِ درازش
نیامد بر کسی لعنت پدیدار — که او شد طوقِ لعنت را خریدار
ز حق آن لعنتش پُر برگ آمد — اگرچه دیگران را مرگ آمد