☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک شبی خفاش گفت از هیچ باب — یک دمم چون نیست چشم آفتاب

می‌شوم عمری به صد بیچارگی — تا بباشم گم درو یک بارگی

چشم بسته می‌روم در سال و ماه — عاقبت آخر رسم آن جایگاه

تیز چشمی گفت ای مغرور مست — ره ترا تا او هزاران سال هست

بر چو تو سرگشته این ره کی رسد — مور در چه مانده بر مه کی رسد

گفت باکی نیست، می‌خواهم پرید — تا ازین کارم چه نقش آید پدید

سالها می‌رفت مست و بی خبر — تا نه قوت ماندش نه بال و پر

عاقبت جان سوخته، تن در گداز — بی‌پرو بی‌بال، عاجز مانده باز

چون نمی‌آمد ز خورشیدش خبر — گفت از خورشید بگذشتم مگر

عاقلی گفتش که تو بس خفته‌ای — ره نمی بینی که گامی رفته‌ای

وانگهی گویی کزو بگذشته‌ام — زان چنان بی‌بال و پر سرگشته‌ام

زین سخن خفاش بس ناچیز شد — آنچ ازو آن مانده بود، آن نیز شد

از سر عجزی بسوی آفتاب — کرد حالی از زفان جان خطاب

گفت مرغی یافتی بس دیده ور — پاره‌ای به دورتر بر شو دگر

دیگری پرسید ازو کای رهنمای — چون بود گر امر می‌آرم بجای

من ندارم با قبول و رد کار — می‌کنم فرمان او را انتظار

هرچ فرماید به جان فرمان کنم — گر ز فرمان سرکشم تاوان کنم

گفت نیکو کردی ای مرغ این سؤال — مرد را زین بیشتر نبود کمال

هرک فرمان کرد، از خذلان برست — از همه دشواریی آسان برست

طاعتی بر امر در یک ساعتت — بهتر از بی‌امر عمری طاعتت

هرک بی‌فرمان کشد سختی بسی — سگ بود در کوی این کس نه کسی

سگ بسی سختی کشید و زان چه سود — جز زیان نبود چو بر فرمان نبود

وانک بر فرمان کشد سختی دمی — از ثوابش پر برآید عالمی

کار فرمان راست در فرمان گریز — بندهٔ تو، در تصرف برمخیز

← Önceki 107 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı