☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خسروی می‌شد به شهر خویش باز — خلق شهر آرای می‌کردند ساز

هر کسی چیزی کز آن خویش داشت — بهر آرایش همه در پیش داشت

اهل زندان را نبود از جزو و کل — هیچ چیزی نیز الا بند و غل

هم سری چندی بریده داشتند — هم جگرهای دریده داشتند

دست و پایی نیز چند انداختند — زین همه آرایشی برساختند

چون به شهر خود درآمد شهریار — دید شهر از زیب و زینت آشکار

چون رسید آنجا که زندان بود، شاه — شد ز اسب خود پیاده زود شاه

اهل زندان را چو برخود بارداد — وعده کرد و سیم و زر بسیار داد

هم نشینی بود شه را رازجوی — گفت شاها سر این با من بگوی

صد هزار آرایش افزون دیده‌ای — شهر در دیبا و اکسون دیده‌ای

زر و گوهر در زمین می‌ریختند — مشک و عنبر در هوا می‌بیختند

آن همه دیدی و کردی احتراز — ننگرستی سوی آن یک چیز باز

بر در زندان چرابودت قرار — تا سربریده بینی اینت کار

نیست اینجا هیچ چیزی دل گشای — جز سربریده و جز دست و پای

خونیانند این همه بریده دست — در بر ایشان چرا باید نشست

شاه گفت آرایش آن دیگران — هست چون بازیچهٔ بازیگران

هر کسی در شیوه و در شان خویش — عرضه می‌کردند بر تو آن خویش

جملهٔ آن قوم تاوان کرده‌اند — کارم اینجا اهل زندان کرده‌اند

گر نکردی امر من اینجا گذر — کی جدا بودی سر از تن، تن ز سر

حکم خود اینجا روان می‌یافتم — لاجرم اینجا عنان برتافتم

آن همه در ناز خود گم بوده‌اند — در غرور خود فرو آسوده‌اند

اهل زندانند سرگردان شده — زیر حکم و قهر من حیران شده

گاه دست و گاه سر درباخته — گاه خشک و گاه‌تر درباخته

منتظر بنشسته، نه کار و نه بار — تاروند از چاه و زندان سوی دار

لاجرم گلشن شد این زندان مرا — گه من ایشان را و گه ایشان مرا

کار ره بینان بفرمان رفتن است — لاجرم شه را به زندان رفتن است

← Önceki 108 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı