☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنها

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ده برادر قحطشان کرده نفور — پیش یوسف آمدند از راه دور

از سر بی‌چارگی گفتند حال — چاره‌ای می‌خواستند از تنگ حال

روی یوسف بود در برقع نهان — پیش یوسف بود طاسی آن زمان

دست زد بر طاس یوسف آشکار — طاسش اندر ناله آمد زار زار

گفت حالی یوسف حکمت شناس — هیچ می‌دانید کین آواز طاس

ده برادر برگشادند آن زمان — پیش یوسف از سر عجزی زفان

جمله گفتند ای عزیر حق شناس — کس چه داند بانگ آید ز طاس

یوسف آنگه گفت من دانم درست — کو چه گوید با شما ای جمله سست

گفت می‌گوید شما را پیش ازین — یک برادر بود حسنش بیش ازین

نام یوسف داشت، که بود از شما — در نکویی گوی بر بود از شما

دست زد بر طاس از سر باز در — گفت برگوید بدین آواز در

جمله افکندید یوسف را به چاه — پس بیاوردید گرگی بی‌گناه

پیرهن در خون کشیدید از فسون — تا دل یعقوب از آن خون گشت خون

دست زد بر طاس یک باری دگر — طاس را آورد در کاری دگر

گفت می‌گوید پدر را سوختید — یوسف مه روی را بفروختید

با برادر کی کنند این ، کافران — شرم تان باد از خدا ای حاضران

زان سخن آن قوم حیران آمده — آب گشتند، از پی نان آمده

گرچه یوسف را چنان بفروختند — برخود آن ساعت جهان بفروختند

چون به چاه افکندنش کردند ساز — جمله در چاه بلا ماندند باز

کور چشمی باشد آن کین قصه او — بشنود زین برنگیرد حصه او

تو مکن چندین در آن قصه نظر — قصهٔ تست این همه، ای بی خبر

آنچ تو از بی‌وفایی کرده‌ای — نی به نور آشنایی کرده‌ای

گر کسی عمری زند بر طاس دست — کار ناشایست تو زان بیش هست

باش تا از خواب بیدارت کنند — در نهاد خود گرفتارت کنند

باش تا فردا جفاهای ترا — کافریهای و خطاهای ترا

پیش رویت عرضه دارند آن همه — یک به یک برتو شمارند آن همه

چون بسی آواز طاس آید به گوش — می‌ندانم تا بماند عقل و هوش

ای چو موری لنگ در کار آمده — در بن طاسی گرفتارآمده

چند گرد طاس گردی سرنگون — در گذر کین هست طشت غرق خون

در میان طاس مانی مبتلا — هر دم آوازی دگر آید ترا

پر برآر و درگذرای حق شناس — ورنه رسوا گردی از آوازطاس

دیگری پرسید ازو کای پیشوا — هست گستاخی در آن حضرت روا

گر کسی گستاخیی یابد عظیم — بعد از آنش از پی درآید هیچ بیم

چون بود گستاخی آنجا، بازگوی — در معنی برفشان و رازگوی

گفت هر کس را که اهلیت بود — محرم سر الوهیت بود

گر کند گستاخیی او را رواست — زانک دایم رازدار پادشاست

لیک مردی رازدان و رازدار — کی کند گستاخیی گستاخ‌وار

چون ز چپ باشد ادب حرمت زراست — یک نفس گستاخیی از وی رواست

مرد اشتروان که باشد برکنار — کی تواند بود شه را رازدار

گر کند گستاخیی چون اهل راز — ماند از ایمان وز جان نیز باز

کی تواند داشت رندی در سپاه — زهرهٔ گستاخیی در پیش شاه

گر به راه آید وشاق اعجمی — هست گستاخی او از خرمی

جمله رب داند نه رب داند نه رب — گر کند گستاخیی از فرط حب

او چه دیوانه بود از شور عشق — می‌رود بر روی آب از زور عشق

خوش بود گستاخی او، خوش بود — زانک آن دیوانه چون آتش بود

در ره آتش سلامت کی بود — مرد مجنون را ملامت کی بود

چون ترا دیوانگی آید پدید — هرچ تو گویی ز تو بتوان شنید

← Önceki 123 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı