منطقالطیر › عذر آوردن مرغان › گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتاد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
واسطی میرفت سرگردان شده — وز تحیر بی سرو سامان شده
چشم برگور جهودانش اوفتاد — پس نظر زانجا بپیشانش اوفتاد
این جهودان، گفت معذورند نیک — این بنتوان با کسی گفتن ولیک
این سخن از وی کس قاضی شنید — خشمگین او را بر قاضی کشید
حرف او چون در خور قاضی نبود — کرد انکار و بدین راضی نبود
واسطی گفتش که این قوم تباه — گر نهاند از حکم تو معذور راه
لیک از حکم خدای آسمان — جمله معذوران راهند این زمان
دیگری گفتش که تا من زندهام — عشق او را لایق و زیبندهام
از همه ببریدهام بنشسته من — لاف عشقش میزنم پیوسته من
چون همه خلق جهان را دیدهام — در که پیوندم که بس ببریدهام
کار من سودای عشق او بس است — وین چنین سودانه کار هرکس است
کار آوردم به جان در عشق یار — گوییا جانم نمیآید به کار
وقت آن آمد که خط در جان کشم — جام می بر طاعت جانان کشم
بر جمالش چشم و جان روشن کنم — با وصالش دست در گردن کنم
گفت نتوان شد به دعوی و به لاف — همنشین سیمرغ را بر کوه قاف
لاف عشق او مزن در هر نفس — کو نگنجد در جوال هیچ کس
گر نسیم دولتی آید فراز — پرده اندازد ز روی کار باز
پس ترا خوش درکشد در راه خویش — فرد بنشاند به خلوت گاه خویش
گر بود این جایگه دعوی ترا — مغز آن معنی بود دعوی ترا
دوستداری تو آزاری بود — دوستی او ترا کاری بود