منطقالطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت درویش حقجو و راز و نیاز او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بود درویشی ز فرط عشق زار — وز محبت همچو آتش بیقرار
هم ز تفت عشق جانش سوخته — هم ز تاب جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود — مشکلی بس مشکلش افتاده بود
در میان راه میشد بیقرار — میگریست و این سخن میگفت زار
جان و دل از آتش رشکم بسوخت — چند گریم چون همه اشکم بسوخت
هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف — ازچه با او درفکندی از گزاف
گفت من کی درفکندم با یکی — او درافکندست با من بیشکی
چون منی را کی بود آن مغز و پوست — تا چو اویی را تواند داشت دوست
من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس — دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو درفکند و داد بار — تو مکن از خویش در سر زینهار
تو که باشی تا در آن کار عظیم — یک نفس بیرون کنی پای از گلیم
با تو گر او عشق بازد ای غلام — عشق او با صنع میبازد مدام
تو نهای بس هیچ و نه بر هیچ کار — محو گرد وصنع با صانع گذار
گر پدید آری تو خود را در میان — هم ز ایمانت برآیی هم ز جان