☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بود درویشی ز فرط عشق زار — وز محبت همچو آتش بی‌قرار

هم ز تفت عشق جانش سوخته — هم ز تاب جان زفانش سوخته

آتش از جان در دلش افتاده بود — مشکلی بس مشکلش افتاده بود

در میان راه می‌شد بی‌قرار — می‌گریست و این سخن می‌گفت زار

جان و دل از آتش رشکم بسوخت — چند گریم چون همه اشکم بسوخت

هاتفی گفتش مزن زین بیش لاف — ازچه با او درفکندی از گزاف

گفت من کی درفکندم با یکی — او درافکندست با من بی‌شکی

چون منی را کی بود آن مغز و پوست — تا چو اویی را تواند داشت دوست

من چه کردم، هرچ کرد او کرد و بس — دل چو خون شد خون دل او خورد و بس

او چو با تو درفکند و داد بار — تو مکن از خویش در سر زینهار

تو که باشی تا در آن کار عظیم — یک نفس بیرون کنی پای از گلیم

با تو گر او عشق بازد ای غلام — عشق او با صنع می‌بازد مدام

تو نه‌ای بس هیچ و نه بر هیچ کار — محو گرد وصنع با صانع گذار

گر پدید آری تو خود را در میان — هم ز ایمانت برآیی هم ز جان

← Önceki 131 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı