☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › سقایی که از سقای دیگر آب خواست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

می‌شد آن سقا مگر آبی به کف — دید سقایی دگر در پیش صف

حالی این یک آب در کف آن زمان — پیش آن یک رفت و آبی خواست از آن

مرد گفتش ای ز معنی بی‌خبر — چون تو هم این آب داری خوش بخور

گفت هین آبی ده‌ای بخرد مرا — زانکه دل بگرفت از آن خود مرا

بود آدم را دلی از کهنه سیر — از برای نو به گندم شد دلیر

کهنه ها جمله به یک گندم فروخت — هرچ بودش جمله در گندم بسوخت

عور شد، دردی ز دل سر بر زدش — عشق آمد حلقه‌ای بر در زدش

در فروغ عشق چون ناچیز شد — کهنه و نو رفت و او هم نیز شد

چون نماندش هیچ، با هیچی بساخت — هرچ دستش داد در هیچی به باخت

دل ز خود بگرفتن و مردن بسی — نیست کار ما و کار هر کسی

دیگری گفتش که پندارم که من — کرده‌ام حاصل کمال خویشتن

هم کمال خویش حاصل کرده‌ام — هم ریاضتهای مشکل کرده‌ام

چون هم اینجا کار من حاصل ببود — رفتنم زین جایگه مشکل ببود

دیده ای کس را که برخیزد ز گنج — می‌دود در کوه و در صحرا به رنج

گفت ای ابلیس طبع پر غرور — در منی گم وز مراد من نفور

در خیال خویش مغرور آمده — از فضای معرفت دورآمده

نفس بر جان تو دستی یافته — دیو در مغزت نشستی یافته

گر ترا نوریست در ره یارتست — ور ترا ذوقیست آن پندار تست

وجد و فقر تو خیالی بیش نیست — هرچ می‌گویی محالی بیش نیست

غره این روشنی ره مباش — نفس تو باتست، جز آگه مباش

با چنین خصمی ز بی تیغی به دست — کی تواند هیچ کس ایمن نشست

گر ترا نوری ز نفس آمد پدید — زخم کژدم از کرفس آمد پدید

تو بدان نور نجس غره مباش — چون نه‌ای خورشید جز ذره مباش

نه ز تاریکی ره نومید شو — نه ز نورش هم بر خورشید شو

تا تو در پندار خویشی ای عزیز — خواندن و راندن نه ارزد یک پشیز

چون برون آیی ز پندار وجود — بر تو گردد دور پرگار وجود

ور ترا پندار هستی هست هیچ — نبودت از نیستی در دست هیچ

ذره‌ای گر طعم هستی باشدت — کافری و بت پرستی با شدت

گر پدید آیی به هستی یک نفس — تیر باران آیدت از پیش و پس

تا تو هستی، رنج جان را تن بنه — صد قفا را هر زمان گردن بنه

گر تو آیی خود به هستی آشکار — صد قفات از پی در آرد روزگار

← Önceki 133 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı