☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › درتعصب گوید › در تعصب گوید

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای گرفتار تعصب مانده — دایما در بغض و در حب مانده

گر تو لاف از عقل و از لب می‌زنی — پس چرا دم در تعصب می‌زنی

در خلافت میل نیست ای بی‌خبر — میل کی آید ز بوبکر و عمر

میل اگر بودی در آن دو مقتدا — هر دو کردندی پسر را پیشوا

هر دو گر بودند حق از حق وران — منع واجب آمدی بر دیگران

منع را گر ناپدیدار آمدند — ترک واجب را روادار آمدند

گر نمی‌آمد کسی در منع یار — جمله راتکذیب کن یا اختیار

گر کنی تکذیب اصحاب رسول — قول پیغامبر نکردستی قبول

گفت هر یاریم نجمی روشن است — بهترین قرنها قرن منست

بهترین خلق یاران من‌اند — آفرین با دوست داران من‌اند

بهترین چون نزد تو باشد بتر — کی توان گفتن ترا صاحب نظر

کی روا داری که اصحاب رسول — مرد ناحق را کنند از جان قبول

یا نشانندش به جای مصطفا — بر صحابه نیست این باطل روا

اختیار جمله شان گر نیست راست — اختیار جمع قرآن پس خطاست

بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنند — حق کنند و لایق حق ور کنند

تا کنی معزول یک تن را ز کار — می‌کنی تکذیب سی و سه هزار

آنک کار او جز به حق یک دم نکرد — تا به زانو بند اشتر، کم نکرد

او چو چندینی در آویزد به کار — حق ز حق‌ور کی برد این ظن مدار

میل در صدیق اگر جایز بدی — در اقیلونی کجا هرگز بدی

در عمر گر میل بودی ذره‌ای — کی پسر، کشتی به زخم دره‌ای

دایما صدیق مرد راه بود — فارغ از کل لازم درگاه بود

مال و دختر کرد بر سر جان نثار — ظلم نکند این چنین کس، شرم دار

پاک از قشر روایت بود او — زانک در معجز درایت بود او

آنک بر منبر ادب دارد نگاه — خواجه را ننشیند او بر جایگاه

چون ببیند این همه از پیش و پس — ناحق او را کی تواند گفت کس

باز فاروقی که عدلش بود کار — گاه می‌زد خشت و گه می‌کند خار

با در منه شهر را برخاستی — می‌شدی در شهر وره می‌خواستی

بود هر روزی درین حبس هوس — هفت لقمه نان طعام او و بس

سرکه بودی با نمک بر خوان او — نه ز بیت‌المال بودی نان او

ریگ بودی گر بخفتی بسترش — دره بودی بالشی زیر سرش

برگرفتی همچو سقا مشک آب — بیوه‌زن را آب بردی وقت خواب

شب برفتی دل ز خود برداشتی — جملهٔ شب پاس لشگر داشتی

با حذیفه گفت ای صاحب نظر — هیچ می‌بینی نفاقی در عمر

کو کسی کو عیب من در روی من — میل نکند تحفه آرد سوی من

گر خلافت بر خطا می‌داشت او — هفده من دلقی چرا برداشت او

چون نه جامه دست دادش نه گلیم — بر مرقع دوخت ده پاره ادیم

آنک زین سان شاهی خیلی کند — نیست ممکن کو به کس میلی کند

آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید — این همه سختی نه بر باطل کشید

گر خلافت از هوا می‌راندی — خویش را در سلطنت بنشاندی

شهر هاء منکر از حسام او — شد تهی از کفر در ایام او

گر تعصب می‌کنی از بهر این — نیست انصافت بمیر از قهر این

او نمرد از زهر و تو از قهر او — چند میری گر نخوردی زهر او

می‌نگر ای جاهل ناحق شناس — از خلافت خواجگی خود قیاس

بر تو گر این خواجگی آید به سر — زین غمت صد آتش افتد در جگر

گر کسی ز ایشان خلافت بستدی — عهدهٔ صد گونه آفت بستدی

نیست آسان تا که جان در تن بود — عهدهٔ خلقی که در گردن بود

← Önceki 14 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı