منطقالطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت صوفیی که هرگاه جامه میشست باران میآمد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صوفیی چون جامه شستی گاه گاه — میغ کردی جملهٔ عالم سیاه
جامه چون پر شوخ شد یک بارگی — گرچه بود از میغ صد غم خوارگی
از پی اشنان سوی بقال شد — میغ پیدا آمد و آن حال شد
مرد گفت ای میغ چون گشتی پدید — رو که مویزم همی باید خرید
من ازو مویز پنهان میخرم — تو چه میآیی، نه اشنان میخرم
از تو چند اشنان فرو ریزم به خاک — دست از صابون بشستم از تو پاک
دیگری گفتش بگو ای نامور — تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگویی، کم شود آشفتنم — اندکی رشدی بود در رفتنم
رشد باید مرد را در راه دور — تا نگردد از ره و رفتن نفور
چون ندارم من قبول و رشد غیب — خلق را رد میکنم از خو به عیب
گفت تا هستی بدو دلشاد باش — وز همه گویندهٔ آزاد باش
چون بدو جانت تواند بود شاد — جان پر غم را بدوکن زود شاد
در دو عالم شادی مردان بدوست — زندگی گنبد گردان بدوست
پس تو هم از شادی او زنده باش — چون فلک در شوق او گردنده باش
چیست زو بهتر، بگو ای هیچ کس — تا بدان تو شاد باشی یک نفس