منطقالطیر › بیان وادی طلب › حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
وقت مردن بود شبلی بیقرار — چشم پوشیده دلی پرانتظار
در میان زنارِ حیرت بسته بود — بر سر خاکستری بنشسته بود
گه گرفتی اشک در خاکستر او — گاه خاکستر بکردی بر سر او
سایلی گفتش چنین وقتی که هست — دیدهای کس را که او زنار بست؟
گفت میسوزم، چه سازم؟ چون کنم؟ — چون ز غیرت میگدازم، چون کنم؟
جان من کز هر دو عالم چشم دوخت — این زمان از غیرت ابلیس سوخت
چون خطاب لعنتی او راست بس — از اضافت آید افسوسم بهکس
مانده شبلی تفته و تشنهجگر — او به دیگر کس دهد چیزی دگر
گر تفاوت باشدت از دست شاه — سنگ با گوهر، نهای تو مرد ِ راه
گر عزیز از گوهری، از سنگ خوار — پس ندارد شاه اینجا هیچکار
سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست — آن نظر کن تو که این از دست اوست
گر ترا سنگی زند معشوق مست — به که از غیری گهر آری به دست
مرد باید کز طلب در انتظار — هر زمانی جان کند در ره نثار
نه زمانی از طلب ساکن شود — نه دمی آسودنش ممکن شود
گر فرو افتد زمانی از طلب — مرتدی باشد درین ره بیادب