☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی عشق › حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

اهل لیلی نیز مجنون را دمی — در قبیله ره ندادندی همی

داشت چوپانی در آن صحرا نشست — پوستی بستد ازو مجنون مست

سرنگون شد، پوست اندر سرفکند — خویشتن را کرد همچون گوسفند

آن شبان را گفت بهر کردگار — در میان گوسفندانم گذار

سوی لیلی ران رمه، من در میان — تا بیابم بوی لیلی یک زمان

تا نهان از دوست، زیر پوست من — بهره گیرم ساعتی از دوست من

گر ترا یک دم چنین دردیستی — در بن هر موی تو مردیستی

ای دریغا درد مردانت نبود — روزی مردان میدانت نبود

عاقبت مجنون چو زیر پوست شد — در رمه پنهان به کوی دوست شد

خوش خوشی برخاست اول جوش ازو — پس به آخر گشت زایل هوش ازو

چون درآمد عشق و آب از سرگذشت — برگرفتش آن شبان بردش به دشت

آب زد بر روی آن مست خراب — تا دمی بنشست آن آتش ز آب

بعد از آن، روزی مگر مجنون مست — کرد با قومی به صحرا در، نشست

یک تن از قومش به مجنون گفت باز — بس برهنه مانده‌ای ای سرفراز

جامه‌ای کان دوست‌تر داری و بس — گر بگویی من بیارم این نفس

گفت هرجامه سزای دوست نیست — هیچ جامه بهترم از پوست نیست

پوستی خواهم از آن گوسفند — چشم بد را نیز می‌سوزم سپند

اطلس و اکسون مجنون پوستست — پوست خواهد هرک لیلی دوستست

برده‌ام در پوست بوی دوست من — کی ستانم جامه‌ای جز پوست من

دل خبر از پوست یافت از دوستی — چون ندارم مغز باری پوستی

عشق باید کز خرد بستاندت — پس صفات تو بدل گرداندت

کمترین چیزیت در محو صفات — بخشش جانست و ترک ترهات

پای درنه گر سرافرازی چنین — زآن که بازی نیست جانبازی چنین

← Önceki 167 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı