☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی عشق › حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گشت عاشق بر ایاز آن مفلسی — این سخن شد فاش در هر مجلسی

چون سواره گشتی اندر ره ایاس — می‌دویدی آن گدایِ حق‌شناس

چون به میدان آمدی آن مشک‌موی — رند هرگز ننگرستی جز بگوی

آن سخن گفتند با محمود باز — کان گدایی گشت عاشق بر ایاز

روزِ دیگر چون به میدان شد غلام — می‌دوید آن رند در عشقی تمام

چشم در گویِ ایاز آورده بود — گویی‌ای چون گوی، چوگان خورده بود

کرد پنهان سویِ او سلطان نگاه — دید جانش چون جو و رویَش چو کاه

پشت چون چوگان و سرگردان چو گوی — می‌دوید از هر سویِ میدان چو گوی

خواندش محمود و گفتش ای گدا — خواستی هم‌کاسگیِ پادشاه؟

رند گفتش گر گدا می‌گویی‌ام — عشق‌بازی را ز تو کمتر نی‌ام

عشق و اِفلاس است در همسایگی — هست این سرمایهٔ بی‌سرمایگی

عشق از اِفلاس می‌گیرد نمک — عشق مفلس را سزد بی‌هیچ شک

تو جهان داری دلی افروخته — عشق را باید چو من دل‌سوخته

سازِ وصل است اینچه تو داری و بس — صبر کن در دردِ هجران یک نفس

وصل را چندین چه سازی کار و بار؟ — هجر را گر مردِ عشقی پای دار

شاه گفتش ای ز هستی بی‌خبر — جمله چون برگوی می‌داری نظر؟

گفت زیرا گو چو من سرگشته است — من چو او و او چو من آغشته است

قدرِ من او داند و من آنِ او — هر دو یک گوییم در چوگانِ او

هر دو در سرگشتگی افتاده‌ایم — بی‌سر و بی‌تن، به جان، اِستاده‌ایم

او خبر دارد ز من، من هم ازو — باز می‌گوییم مُشتی غم ازو

دولتی‌تر آمد از من گویِ راه — کَاسبِ او را نعل بوسد گاه‌گاه

گرچه همچون گوی بی‌پا و سرم — لیک من از گوی محنت‌کش ترم

گوی بر تن زخم از چوگان خورد — وین گدایِ دل‌شده، بر جان خورد

گوی گرچه زخم دارد بی‌قیاس — از پیِ او می‌دَوَد آخر ایاس

من اگرچه زخم دارم بیش ازو — در پیَم بی او و من در پیش ازو

گوی گَه‌گَه در حضور افتاده است — وین گدا پیوسته دور افتاده است

آخر او را چون حضوری می‌رسد — از پیِ وصلش سُروری می‌رسد

من نمی‌یارم ز وصلش بوی بُرد — گوی وصلی یافت و از من گوی بُرد

شهریارش گفت ای درویشِ من — دعویِ افلاس کردی پیشِ من

گر نمی‌گویی دروغ ای بی‌نوا — مفلسیِّ خویش را داری گوا؟

گفت تا جان می‌بُوَد مفلس نی‌ام — مدّعی‌ام، اهل این مجلس نی‌ام

لیک اگر در عشق گردم جان‌فشان — جان فشاندن هست مفلس را نشان

در تو ای محمود کو معنیِّ عشق — جان فشان، ورنه مَکُن دعویِّ عشق

این بگفت و بود جانیش از جهان — داد جان بر رویِ جانان ناگهان

چون بداد آن رند جان بر خاکِ راه — شد جهان محمود را زان غم سیاه

گر به نزدیکِ تو جانبازی‌ست خُرد — تو درآ تا خود ببینی دستبرد

گر تُرا گویند یک ساعت درآی — تا تو زین ره بشنوی بانگِ درای

چون چنان بی‌پا و سر گردی مدام — کآنچه داری جمله در بازی تمام

چون درافتی، تا خبر باشد تُرا — عقل و جان زیر و زبر باشد تُرا

← Önceki 168 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı