☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی معرفت › حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمی‌خفت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پاسبانی بود عاشق گشت زار — روز و شب بی‌خواب بود و بی‌قرار

هم دمی با عاشق بی‌خواب گفت — کاخر ای بی‌خواب یک دم شب بخفت

گفت شد با پاسبانی عشق یار — خواب کی آید کسی را زین دو کار

پاسبان را خواب کی لایق بود — خاصه مرد پاسبان عاشق بود

چون چنین سربازیی در سر ببست — بود آن این یک بر آن دیگر ببست

من چگونه خواب یابم اندکی — وام نتوان کردن این خواب از یکی

هر شبم عشق امتحانی می‌کند — پاسبان را پاسبانی می‌کند

گاه می‌رفتی و چوبک می‌زدی — گه ز غم بر روی و تارک می‌زدی

گر بخفتی یک دم آن بی‌خواب و خور — عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر

جملهٔ شب خلق را نگذاشتی — تا بخفتندی فغان برداشتی

دوستی گفتش که‌ای در تب و تاب — جملهٔ شب نیستت یک لحظه خواب

گفت مرد پاسبان را خواب نیست — روی عاشق را به جز اشک آب نیست

پاسبان را کار بی‌خوابی بود — عاشقان را روی بی‌آبی بود

چون ز جای خواب آب آید برون — کی بود ممکن که خواب آید برون

عاشقی و پاسبانی یارشد — خواب ز چشمش به دریا بار شد

پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد — کار بی‌خوابیش در مغز اوفتاد

می‌مخسب ای مرد اگر جوینده‌ای — خواب خوش بادت اگر گوینده‌ای

پاسبانی کن بسی در کوی دل — زانک دزدانند در پهلوی دل

هست از دزدان دل بگرفته راه — جوهر دل دار از دزدان نگاه

چون ترا این پاسبانی شد صفت — عشق زود آید پدید و معرفت

مرد را بی‌شک درین دریای خون — معرفت باید ز بی‌خوابی برون

هرک او بی‌خوابی بسیار برد — چون به حضرت شد دل بیداربرد

چون ز بی‌خوابیست بیداری دل — خواب کم کن در وفاداری دل

چند گویم، چون وجودت غرقه ماند — غرقه را فریاد نتواند رهاند

عاشقان رفتند تا پیشان همه — در محبت مست خفتند آن همه

تو همی زن سر که آن مردان مرد — نوش کردند آنچ می‌بایست کرد

هر که را شد ذوق عشق او پدید — زود باید هر دو عالم را کلید

گر زنی باشد شود مردی شگرف — ور بود مردی شود دریای ژرف

← Önceki 175 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı