منطقالطیر › بیان وادی توحید › حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
از قضا افتاد معشوقی در آب — عاشقش خود را درافکند از شتاب
چون رسیدند آن دو تن با یک دگر — این یکی پرسید از آن کای بیخبر
گر من افتادم در آن آب روان — از چه افکندی تو خود را در میان
گفت من خود را در آب انداختم — زانک خود را از تو مینشناختم
روزگاری شد که تا شد بیشکی — با تویی یِ تو یکی یِ من یکی
تو منی یا من توم، چند از دوی — با توم من ، یا توم، یا تو توی
چون تو من باشی و من تو بر دوام — هر دو تن باشیم یک تن والسلام
تا توی برجاست در شرکست یافت — چون دوی برخاست توحیدت بتافت
تو درو گم گرد، توحید این بود — گم شدن کم کن تو، تفرید این بود