☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی توحید › حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت روزی فرّخ و مسعود بود — روز عرضِ لشگرِ محمود بود

شد به صحرا بی‌عدد پیل و سپاه — بود بالایی، بر آنجا رفت شاه

شد بر او هم ایاز و هم حسن — هر سه می‌کردند عرضِ انجمن

بود روی عالم از پیل و سپاه — همچو از مور و ملخ بگرفته راه

چشم عالم آن چنان لشگر ندید — بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید

پس زفان بگشاد شاهِ نامور — با ایازِ خاصِ خود گفت، ای پسر

هست چندین پیل و لشگر آنِ من — من همه آنِ تو، تو سلطانِ من

گرچه گفت این لفظ شاهِ نامدار — سخت فارغ بود ایاز و برقرار

شاه را خدمت نکرد این جایگاه — خود نگفت او کین مرا گفته‌ست شاه

شد حسن آشفته و گفت ای غلام — می‌کُنَد شاهیت چندین احترام

تو چنین اِستاده چون بی‌حرمتی — پشت خم ندهی و نکنی خدمتی

تو چرا حرمت نمی‌داری نگاه — حق‌شناسی نَبوَد این در پیشِ شاه

چون ایاز القصه بشنود این خطاب — گفت هست این را موافق دو جواب

یک جواب آنست کین بی‌روی و راه — گر کُنُد خدمت به پیشِ پادشاه

یا به خاک افتد به خواری پیشِ او — یا سخن گوید به زاری پیشِ او

بیشتر از شاه و کمتر آمدن — جمله باشد در برابر آمدن

من کی‌ام تا سر بدین کار آورم — در میان خود را پدیدار آورم

بنده آنِ اوست و تشریف آنِ اوست — من کی‌ام، فرمان همه فرمانِ اوست

آنچه هر روزی شهِ پیروز کرد — وین کَرَم کو با ایاز امروز کرد

گر دو عالم خطبهٔ ذاتش کنند — می‌ندانم تا مکافاتش کنند

من دریغ معرض کجا آیم پدید — من که باشم، یا چرا آیم پدید

نی کنم خدمت نه در سر آیمش — کیستم تا در برابر آیمش

چون حسن بشنود این قول از ایاس — گفت احسنت ای ایازِ حق‌شناس

خط بدادم من که در ایامِ شاه — لایقی هر دَم به صد اِنعامِ شاه

پس حسن دیگر بگفتش کو جواب — گفت نیست آن پیشِ تو گفتن صواب

گر من و شه هر دو با هم بودمی — این سخن را سخت مَحرم بودمی

لیک تو چون مَحرم آن نیستی — چون بگویم، چون تو سلطان نیستی

پس حسن را زود بفرستاد شاه — شد حسن نیز از حساب آن سپاه

چون در آن خلوت نه ما بود و نه من — گر حسن مویی شود نبود حسن

شاه گفتا خلوت آمد، راز گوی — آن جوابِ خاص با من باز گوی

گفت هر گَه از کمالِ لطف شاه — می‌کُنَد سوی منِ مسکین نگاه

در فروغِ پرتوِ آن یک نظر — محو می‌گردد وجودم سر به سر

از حیایِ آفتابِ فرِّ شاه — پاک برمی‌خیزم آن ساعت ز راه

چون نمی‌ماند ز من نامِ وجود — چون به خدمت پیشت افتم در سجود

گر تو می‌بینی کسی را آن زمان — من نی‌ام آن هست هم شاهِ جهان

گر تو یک لطف و اگر صد می‌کنی — از خداوندی تو با خود می‌کنی

سایه‌ای کو گم شود در آفتاب — زو کی آید خدمتی در هیچ باب

هست ایازت سایه‌ای در کویِ تو — گم شده در آفتابِ رویِ تو

چون شد از خود بنده فانی او نماند — هرچه خواهی کن تو دانی او نماند

← Önceki 191 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı