☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی حیرت › حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بی‌خبری

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

«خسروی کافاق در فرمانش بود — دختری چون ماه در ایوانش بود

از نکویی بود آن رشک پری — یوسف و چاه و زنخدان بر سری

طرهٔ او صد دل مجروح داشت — هر سرمویش رگی با روح داشت

ماه رویش مثل فردوس آمده — وانگه از ابروش در قوس آمده

چون ز قوسش تیر پران آمدی — قاب قوسینش ثنا خوان آمدی

نرگس مستش ز مژگان خار را — در ره افکندی بسی هشیار را

روی آن عذر اوش خورشید چهر — هفده عذرا برده از ماه سپهر

در دو یاقوتش که جان را قوت بود — دایما روح القدس مبهوت بود

چون بخندیدی لبش، آب حیات — تشنه مردی وز لبش جستی زکات

هرکه کردی در زنخدانش نگاه — اوفتادی سرنگون در قعر چاه

هرکه صید روی چون ماهش شدی — بی رسن حالی فرو چاهش شدی»

آمدی القصه پیش پادشاه — از پی خدمت غلامی همچو ماه

چه غلامی، آنک داد او از جمال — مهر و مه راهم محاق و هم زوال

در بسیط عالمش همتا نبود — مثل او در حسن سر غوغا نبود

صد هزاران خلق در بازار و کوی — خیره ماندندی در آن خورشید روی

کرد روزی از قضا دختر نگاه — دید روی آن غلام پادشاه

دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد — عقل او از پرده بیرون اوفتاد

عقل رفت و عشق بر وی زور یافت — جان شیرینش به تلخی شور یافت

مدتی با خویشتن اندیشه کرد — عاقبت هم بی‌قراری پیشه کرد

می‌گداخت از شوق و می‌سوخت از فراق — در گداز و سوز دل پر اشتیاق

بود او را ده کنیزک مطربه — در اغانی سخت عالی مرتبه

جمله موسیقار زن، بلبل سرای — لحن داودی ایشان جان فزای

حال خود در حال با ایشان بگفت — ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت

هرکرا شد عشق جانان آشکار — جان چنان جایی کجا آید بکار

گفت اگر عشقم بگویم با غلام — در غلط افتد که هم نبود تمام

حشمتم را هم زیان دارد بسی — کی غلامی را رسد چون من کسی

ور نگویم قصهٔ خود آشکار — در پس پرده بمیرم زار زار

صد کتاب صبر بر خود خوانده‌ام — چون کنم، بی‌صبرم و درمانده‌ام

آن همی خواهم کزان سرو سهی — بهره یابم او نیابد آگی

گر چنین مقصود من حاصل شود — کار جان من به کام دل شود

چون خوش آواز آن شنودند این سخن — جمله گفتندش که دل ناخوش مکن

ما به شب پیش تو آریمش نهان — آن چنان کو را خبر نبود از آن

یک کنیزک شد نهان پیش غلام — گفت حالی تا میش آورد و جام

داروی بی‌هوشیش در می فکند — لاجرم بی‌خویشیش در وی فکند

چون بخورد آن می غلام از خویش شد — کار آن زیبا کنیزک پیش شد

روز تا شب آن غلام سیم بر — بود مست و از دو عالم بی‌خبر

چون شب آمد آن کنیزان آمدند — پیش او افتان و خیزان آمدند

پس نهادند آن زمان بر بسترش — در نهان بردند پیش دخترش

زود بر تخت زرش بنشاندند — جوهرش بر فرق می‌افشاندند

نیم شب چون نیم مستی آن غلام — چشم چون نرگس گشاد از هم تمام

دید قصری همچو فردوس آن نگار — تخت زرین از کنارش تا کنار

عنبرین دو شمع برافروختند — همچو هیزم عود برهم سوختند

برکشیده آن بتان یک سر سماع — عقل جان را کرده، جان تن را وداع

بود آن شب می میان جمع در — همچو خورشیدی به نور شمع در

در میان آن همه خوشی و کام — گم شده در چهرهٔ دختر غلام

مانده بود او خیره، نه عقل و نه جان — نه درین عالم به معنی نه در آن

سینه پر عشق و زفان لال آمده — جان او از ذوق در حال آمده

چشم بر رخسارهٔ دل‌دار داشت — گوش بر آواز موسیقار داشت

هم مشامش بوی عنبر یافته — هم دهانش آتش‌ِ تر یافته

دخترش در حال جام می بداد — نُقل می را بوسه‌ای در پی بداد

چشم او در چهرهٔ جانان بماند — در رخ دختر همی حیران بماند

چون نمی‌آمد زفانش کارگر — اشک می‌بارید و می‌خارید سر

هر زمان آن دختر همچون نگار — اشک بر رویش فشاندی صد هزار

گه لبش را بوسه دادی چون شکر — گه نمک در بوسه کردی بی‌جگر

گه پریشان کرد زلف سرکشش — گاه گم شد در دو جادوی خوشش

وان غلام مست پیش دل نواز — مانده بد با خود نه بی‌خود چشم باز

هم درین نظاره می‌بود آن غلام — تا برآمد صبح از مشرق تمام

چون برآمد صبح و باد صبح جست — از خرابی شد غلام اینجا ز دست

چون به خفت آنجا غلام سرفراز — زود بردندش بجای خویش باز

بعد از آن چون آن غلام سیم بر — یافت آخر اندکی از خود خبر

شور آورد و ندانستش چه بود — بودنی چون بود از آن سوزش چه سود

گرچه هیچ آبی نبودش بر جگر — آب او بگذشت از بالای سر

دست در زد جامه بر تن چاک کرد — موی بر هم کند و سر بر خاک کرد

قصه پرسیدند از آن شمع طراز — گفت نتوانم نمود این قصه باز

آنچ من دیدم عیان مست و خراب — هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب

آنچ تنها بر من حیران گذشت — بر کسی هرگز ندانم آن گذشت

آنچ من دیدم نیارم گفت باز — زین عجایب‌تر نبیند هیچ راز

هر کسی گفتند آخر اندکی — با خود آی و بازگو از صد یکی

گفت من درمانده‌ام چون دیگری — کان همه من دیده‌ام یا دیگری

هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه — من ندیدم گرچه من دیدم همه

غافلی گفتش که خوابی دیده‌ای — کین چنین دیوانه و شوریده‌ای

گفت من آگه نیم پنداریی — تا که خوابم بود یا بیداریی

من ندانم کان به مستی دیده‌ام — یا به هشیاری صفت بشنیده‌ام

زین عجب‌تر حال نبود در جهان — حالتی نه آشکارا نه نهان

نه توانم گفت و نه خاموش بود — نه میان این و آن مدهوش بود

نه زمانی محو می‌گردد ز جان — نه از و یک ذره می‌یابم نشان

دیده‌ام صاحب جمالی از کمال — هیچ کس می‌نبودش در هیچ حال

چیست پیش چهرهٔ او آفتاب — ذرهٔ والله اعلم باالصواب

چون نمی‌دانم چه گویم بیش ازین — گرچه او را دیده‌ام من پیش ازین

من چو او را دیده یا نادیده‌ایم — در میان این و آن شوریده‌ام

← Önceki 193 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı