☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (2/4)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جزو و کل برهان ذات پاک اوست — عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست

عرش بر آبست و عالم بر هواست — بگذر از آب و هوا جمله خداست

عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست — اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست

درنگر کین عالم و آن عالم اوست — نیست غیر او وگر هست آن هم اوست

جمله یک ذاتست اما متصف — جمله یک حرف و عبارت مختلف

مرد می‌باید که باشد شه شناس — گر ببیند شاه را در صد لباس

در غلط نبود که می‌داند که کیست — چون همه اوست این غلط کردن ز چیست

در غلط افتادن احول را بود — این نظر مردی معطل را بود

ای دریغا هیچ کس رانیست تاب — دیدها کور و جهان پر ز آفتاب

گر نبینی این خرد را گم کنی — جمله او بینی و خود را گم کنی

جمله دارند ای عجب دامن به دست — وز همه دورند و با او هم‌نشست

ای ز پیدایی خود بس ناپدید — جملهٔ عالم تو و کس ناپدید

جان نهان در جسم و تو در جان نهان — ای نهان اندر نهان ای جان جان

ای ز جمله پیش و هم پیش از همه — جمله از خود دیده و خویش از همه

بام تو پر پاسبان، در پر عسس — سوی تو چون راه یابد هیچ کس

عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست — وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست

گرچه در جان گنج پنهان هم تویی — آشکارا بر تن و جان هم تویی

جملهٔ جانها ز کنهت بی‌نشان — انبیا بر خاک راهت جان فشان

عقل اگر از تو وجودی پی برد — لیک هرگز ره به کنهت کی برد

چون تویی جاوید در هستی تمام — دستها کلی فرو بستی تمام

ای درون جان برون جان تویی — هرچه گویم آن نه‌ای هم آن تویی

ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو — عقل را سر رشته گم در راه تو

جملهٔ عالم به تو بینم عیان — وز تو در عالم نمی‌بینم نشان

هرکسی از تو نشانی داد باز — خود نشان نیست از تو ای دانای راز

گرچه چندین چشم گردون بازکرد — هم ندید از راه تو یک ذره گرد

نه زمین هم دید هرگز گرد تو — گرچه بر سرکرد خاک از درد تو

آفتاب از شوق تو رفته ز هوش — هر شبی در روی می‌مالید گوش

ماه نیز از بهر تو بگداخته — هر مه از حیرت سپرانداخته

بحر در شورَت سرانداز آمده — دامنی تر خشک‌لب باز آمده

کوه را صد عقبه بر ره مانده — پای در گل تا کمرگه مانده

آتش از شوق تو چون آتش شده — پای بر آتش چنین سرکش شده

باد بی تو بی سر و پای آمده — باد در کف بادپیمای آمده

آب را نامانده آبی بر جگر — وآبش از شوق تو بگذشته ز سر

خاک در کوی تو بر در مانده — خاکساری خاک بر سرمانده

چند گویم چون نیایی در صفت — چون کنم چون من ندارم معرفت

گر تو ای دل طالبی در راه رو — می‌نگر از پیش و پس آگاه رو

سالکان را بین به درگاه آمده — جمله پشتاپشت همراه آمده

هست با هر ذره درگاهی دگر — پس ز هر ذره بدو راهی دگر

تو چه دانی تا کدامین ره روی — وز کدامین ره بدان درگه روی

آن زمان کورا عیان جویی نهانست — و آن زمان کورا نهان جویی عیانست

گر عیان جویی نهان آنگه بود — ور نهان جویی عیان آنگه بود

ور بهم جویی چو بی‌چونست او — آن زمان از هر دو بیرونست او

تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی — هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی

آنچ گویی و انچ دانی آن تویی — خویش رابشناس صد چندان تویی

تو بدو بشناس او را نه به خود — راه ازو  خیزد بدو، نه از خرد

واصفان را وصف او درخَورد نیست — لایق هر مرد و هر نامرد نیست

عجز از آن همشیره شد با معرفت — کو نه در شرح آید و نه در صفت

قسم خلق از وی خیالی بیش نیست — زو خبر دادن محالی بیش نیست

کو به غایت نیک و گر بد گفته‌اند — هرچ ازو گفتند از خود گفته‌اند

برتر از علمست و بیرون از عیانست — زانک در قدوسی خود بی‌نشانست

زو نشان جز بی‌نشانی کس نیافت — چاره‌ای جز جان فشانی کس نیافت

هیچ کس را در خودیّ و بی‌خودی — زو نصیبی نیست الا الذی

ذره ذره در دو گیتی وهم تست — هرچ دانی نه خداست آن فهم تست

نیست او آن کسی آنجا که اوست — کی رسد جان کسی آنجا که اوست

صد هزاران طور از جان بر ترست — هرچ خواهم گفت او زان برتراست

عقل در سودای او حیران بماند — جان ز عجز انگشت در دندان بماند

عقل را بر گنج وصلش دست نیست — جان پاک آنجایگه کو هست نیست

چیست جان در کار او سرگشته‌ای — دل جگر خواری به خون آغشته‌ای

می مکن چندین قیاس ای حق شناس — زانک ناید کار بی چون در قیاس

در جلالش عقل و جان فرتوت شد — عقل حیران گشت و جان مبهوت شد

← Önceki 3 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı