منطقالطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (2/4)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جزو و کل برهان ذات پاک اوست — عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست
عرش بر آبست و عالم بر هواست — بگذر از آب و هوا جمله خداست
عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست — اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست
درنگر کین عالم و آن عالم اوست — نیست غیر او وگر هست آن هم اوست
جمله یک ذاتست اما متصف — جمله یک حرف و عبارت مختلف
مرد میباید که باشد شه شناس — گر ببیند شاه را در صد لباس
در غلط نبود که میداند که کیست — چون همه اوست این غلط کردن ز چیست
در غلط افتادن احول را بود — این نظر مردی معطل را بود
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب — دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
گر نبینی این خرد را گم کنی — جمله او بینی و خود را گم کنی
جمله دارند ای عجب دامن به دست — وز همه دورند و با او همنشست
ای ز پیدایی خود بس ناپدید — جملهٔ عالم تو و کس ناپدید
جان نهان در جسم و تو در جان نهان — ای نهان اندر نهان ای جان جان
ای ز جمله پیش و هم پیش از همه — جمله از خود دیده و خویش از همه
بام تو پر پاسبان، در پر عسس — سوی تو چون راه یابد هیچ کس
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست — وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
گرچه در جان گنج پنهان هم تویی — آشکارا بر تن و جان هم تویی
جملهٔ جانها ز کنهت بینشان — انبیا بر خاک راهت جان فشان
عقل اگر از تو وجودی پی برد — لیک هرگز ره به کنهت کی برد
چون تویی جاوید در هستی تمام — دستها کلی فرو بستی تمام
ای درون جان برون جان تویی — هرچه گویم آن نهای هم آن تویی
ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو — عقل را سر رشته گم در راه تو
جملهٔ عالم به تو بینم عیان — وز تو در عالم نمیبینم نشان
هرکسی از تو نشانی داد باز — خود نشان نیست از تو ای دانای راز
گرچه چندین چشم گردون بازکرد — هم ندید از راه تو یک ذره گرد
نه زمین هم دید هرگز گرد تو — گرچه بر سرکرد خاک از درد تو
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش — هر شبی در روی میمالید گوش
ماه نیز از بهر تو بگداخته — هر مه از حیرت سپرانداخته
بحر در شورَت سرانداز آمده — دامنی تر خشکلب باز آمده
کوه را صد عقبه بر ره مانده — پای در گل تا کمرگه مانده
آتش از شوق تو چون آتش شده — پای بر آتش چنین سرکش شده
باد بی تو بی سر و پای آمده — باد در کف بادپیمای آمده
آب را نامانده آبی بر جگر — وآبش از شوق تو بگذشته ز سر
خاک در کوی تو بر در مانده — خاکساری خاک بر سرمانده
چند گویم چون نیایی در صفت — چون کنم چون من ندارم معرفت
گر تو ای دل طالبی در راه رو — مینگر از پیش و پس آگاه رو
سالکان را بین به درگاه آمده — جمله پشتاپشت همراه آمده
هست با هر ذره درگاهی دگر — پس ز هر ذره بدو راهی دگر
تو چه دانی تا کدامین ره روی — وز کدامین ره بدان درگه روی
آن زمان کورا عیان جویی نهانست — و آن زمان کورا نهان جویی عیانست
گر عیان جویی نهان آنگه بود — ور نهان جویی عیان آنگه بود
ور بهم جویی چو بیچونست او — آن زمان از هر دو بیرونست او
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی — هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی
آنچ گویی و انچ دانی آن تویی — خویش رابشناس صد چندان تویی
تو بدو بشناس او را نه به خود — راه ازو خیزد بدو، نه از خرد
واصفان را وصف او درخَورد نیست — لایق هر مرد و هر نامرد نیست
عجز از آن همشیره شد با معرفت — کو نه در شرح آید و نه در صفت
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست — زو خبر دادن محالی بیش نیست
کو به غایت نیک و گر بد گفتهاند — هرچ ازو گفتند از خود گفتهاند
برتر از علمست و بیرون از عیانست — زانک در قدوسی خود بینشانست
زو نشان جز بینشانی کس نیافت — چارهای جز جان فشانی کس نیافت
هیچ کس را در خودیّ و بیخودی — زو نصیبی نیست الا الذی
ذره ذره در دو گیتی وهم تست — هرچ دانی نه خداست آن فهم تست
نیست او آن کسی آنجا که اوست — کی رسد جان کسی آنجا که اوست
صد هزاران طور از جان بر ترست — هرچ خواهم گفت او زان برتراست
عقل در سودای او حیران بماند — جان ز عجز انگشت در دندان بماند
عقل را بر گنج وصلش دست نیست — جان پاک آنجایگه کو هست نیست
چیست جان در کار او سرگشتهای — دل جگر خواری به خون آغشتهای
می مکن چندین قیاس ای حق شناس — زانک ناید کار بی چون در قیاس
در جلالش عقل و جان فرتوت شد — عقل حیران گشت و جان مبهوت شد