☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی فقر › حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر می‌خواستند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک شبی پروانگان جمع آمدند — در مضیفی طالب شمع آمدند

جمله می‌گفتند می‌باید یکی — کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری ز دور — در فضاء قصر یافت از شمع نور

بازگشت و دفتر خود بازکرد — وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

ناقدی کو داشت در جمع مهی — گفت او را نیست از شمع آگهی

شد یکی دیگر گذشت از نور در — خویش را بر شمع زد از دور در

پر زنان در پرتو مطلوب شد — شمع غالب گشت و او مغلوب شد

بازگشت او نیز و مشتی راز گفت — از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز — همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز

دیگری برخاست می‌شد مست مست — پای کوبان بر سر آتش نشست

دست درکش کرد با آتش به هم — خویشتن گم کرد با او خوش به هم

چون گرفت آتش ز سر تا پای او — سرخ شد چون آتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را ز دور — شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

گفت این پروانه در کارست و بس — کس چه داند، این خبر دارست و بس

آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر — از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان — کی خبر یابی ز جانان یک زمان

هرکه از مویی نشانت باز داد — صد خط اندر خون جانت باز داد

نیست محرم نفس کس این جایگاه — در نگنجد هیچ کس این جایگاه

← Önceki 201 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı