☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی فقر › گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صوفیی می‌رفت چون بی‌حاصلی — زد قفای محکمش سنگین دلی

با دلی پُرخون،  سر از پس  کرد او — گفت آنک از تو قفایی خورد کو

قرب سی سالست تا او ، مُرد و  رفت — عالم هستی، به پایان بُرد و،  رفت

مرد گفتش ای همه دعوی نه کار — مُرده،  کی گوید سخن، شرمی بدار

تا که تو  دم می‌زنی، همدم نه‌ای — تا که  مویی مانده یی، محرم نه‌ای

گر بود   مویی اضافت   در میان — هست صد عالم مسافت در میان

گر تو خواهی تا بدین منزل رسی — تا که مویی ماندهٔ مشکل رسی

هرچ داری، آتشی را برفروز — تا اَزارِ پای بر آتش بسوز

چون نماندت هیچ، مندیش از کفن — برهنه خود را به آتش در فکن

چون تو و رخت تو خاکستر شود — ذرهٔ پندار تو کمتر شود

ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند — در رهت می‌دان که صد ره زن بماند

گرچه عیسی رخت در کوی او فکند — سوزنش هم بخیه بر روی او فکند

چون حجاب آید وجود این جایگاه — راست ناید ملک و مال و آب و جاه

هرچ داری یک یک از خود بازکن — پس به خود در خلوتی آغاز کن

چون درونت جمع شد در بی‌خودی — تو برون آیی ز نیکی و بدی

چون نماندت نیک و بد، عاشق شوی — پس فنای عشق را لایق شوی

← Önceki 202 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı