منطقالطیر › بیان وادی فقر › حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پادشاهی ماه وش، خورشید فر — داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت — هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان همه — بندهٔ رویش خداوندان همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی — آفتابی نو به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست — زانک مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه — صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز — کار کردی برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن یوسف جمال — هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی — آتش اندر جملهٔ عالم زدی
خندهٔ او چون شکر کردی نثار — صد هزاران گل شکفتی بیبهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ — زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیر پرده بیرون آمدی — هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر — هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر
چو برون راندی سوی میدان فرس — برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرک سوی آن پسر کردی نگاه — برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بیخبر — بیسر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت — جانش میشد زهرهٔ گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او — عشق و غم درجان و دل می کشت او
روز و شب در کوی او بنشسته بود — چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس محرم نبودش در جهان — همچنان میگشت با غم بیجنان
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم — منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
زنده زان بودی گدای نا صبور — کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی — جملهٔ بازار پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز — خلق یک سر آمدندی درگریز
چاوشان از پیش و از پس میشدند — هر زمان در خون صد کس میشدند
بانگ بردا برد میرفتی به ماه — قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا — سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی — وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار — تا برو بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان — گاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک او — گاه اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان — وز تهی دستی نبودش نیم نان
این چنین کس را چنین افتاده پست — آن چنان شه زاده چون آید به دست
نیم ذره سایه بود آن بیخبر — خواست تا خورشید درگیرد ببر
میشد آن شه زاده روزی با سپاه — آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بیخویش شد — گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جان خویش ازین — نیست صبر و طاقت من بیش ازین
این سخن میگفت آن سرگشته مرد — هر زمان بر سنگ میزد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوش او — پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد — عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
گفت بر شهزادهٔ تو شهریار — عشق آوردست رندی بیقرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد — کز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بردارش کشید — پای بسته، سر نگوسارش کشید
در زمان رفتند خیل پادشا — حلقهای کردند گرد آن گدا
پس بسوی دار کردندش کشان — بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود — نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش وزیر — ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار — تا کنم یک سجده باری زیر دار
مهل دادش آن وزیر خشم ناک — تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا ای اله — چون بخواهد کشت شاهم بیگناه
پیش از آن کز جان برآیم بیخبر — روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز — جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش — صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست — عاشقست و کشتهٔ این راه تست
هستم از جان بندهٔ این در هنوز — گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
چون تو حاجت میبر آری صد هزار — حاجت من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه — تیر او آمد مگر بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان و زیر — درد کردش دل ز درد آن فقیر
رفت پیش پادشاه و میگریست — حال آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت — در میان سجده حاجاتش بگفت