☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی فقر › حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پادشاهی ماه وش، خورشید فر — داشت چون یوسف یکی زیبا پسر

کس به حسن او پسر هرگز نداشت — هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت

خاک او بودند دلبندان همه — بندهٔ رویش خداوندان همه

گر به شب از پرده پیدا آمدی — آفتابی نو به صحرا آمدی

روی او را وصف کردن روی نیست — زانک مه از روی او یک موی نیست

گر رسن کردی از آن زلف دو تاه — صد هزاران دل فرو رفتی به چاه

زلف عالم سوز آن شمع طراز — کار کردی برهمه عالم دراز

وصف شست زلف آن یوسف جمال — هیچ نتوان گفت در پنجاه سال

چشم چون نرگس اگر بر هم زدی — آتش اندر جملهٔ عالم زدی

خندهٔ او چون شکر کردی نثار — صد هزاران گل شکفتی بی‌بهار

از دهانش خود نشد معلوم هیچ — زانک نتوان گفت از معدوم هیچ

چون ز زیر پرده بیرون آمدی — هر سر مویش به صد خون آمدی

فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر — هرچ گویم بیش از آن بود آن پسر

چو برون راندی سوی میدان فرس — برهنه بودیش تیغ از پیش و پس

هرک سوی آن پسر کردی نگاه — برگرفتندیش در ساعت ز راه

بود درویشی گدایی بی‌خبر — بی‌سر و بن شد ز عشق آن پسر

قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت — جانش می‌شد زهرهٔ گفتن نداشت

چون بیافت آن درد را هم پشت او — عشق و غم درجان و دل می‌ کشت او

روز و شب در کوی او بنشسته بود — چشم از خلق جهان بربسته بود

هیچ کس محرم نبودش در جهان — همچنان می‌گشت با غم بی‌جنان

روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم — منتظر بنشسته بودی دل دو نیم

زنده زان بودی گدای نا صبور — کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور

شاه زاد، از دور چون پیدا شدی — جملهٔ بازار پر غوغا شدی

در جهان برخاستی صد رستخیز — خلق یک سر آمدندی درگریز

چاوشان از پیش و از پس می‌شدند — هر زمان در خون صد کس می‌شدند

بانگ بردا برد می‌رفتی به ماه — قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه

چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا — سر بگشتیش و در افتادی ز پا

غشیش آوردی و در خون ماندی — وز وجود خویش بیرون ماندی

چشم بایستی در آن دم صد هزار — تا برو بگریستی خون زار زار

گاه چون نیلی شدی آن ناتوان — گاه خون از زیر او گشتی روان

گاه بفسردی ز آهش اشک او — گاه اشکش سوختی از رشک او

نیم کشته، نیم مرده، نیم جان — وز تهی دستی نبودش نیم نان

این چنین کس را چنین افتاده پست — آن چنان شه زاده چون آید به دست

نیم ذره سایه بود آن بی‌خبر — خواست تا خورشید درگیرد ببر

می‌شد آن شه زاده روزی با سپاه — آن گدا یک نعره زد آن جایگاه

زو برآمد نعره و بی‌خویش شد — گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد

چند خواهم سوخت جان خویش ازین — نیست صبر و طاقت من بیش ازین

این سخن می‌گفت آن سرگشته مرد — هر زمان بر سنگ می‌زد سر ز درد

چون بگفت این، گشت زایل هوش او — پس روان شد خون ز چشم و گوش او

چاوش شه زاده زو آگاه شد — عزم غمزش کرد، پیش شاه شد

گفت بر شه‌زادهٔ تو شهریار — عشق آوردست رندی بی‌قرار

شاه از غیرت چنان مدهوش شد — کز تف دل مغز او پر جوش شد

گفت برخیزید بردارش کشید — پای بسته، سر نگوسارش کشید

در زمان رفتند خیل پادشا — حلقه‌ای کردند گرد آن گدا

پس بسوی دار کردندش کشان — بر سر او گشت خلقی خون فشان

نه ز دردش هیچ کس آگاه بود — نه کسش آنجا شفاعت خواه بود

چون به زیر دار آوردش وزیر — ز آتش حسرت برآمد زو نفیر

گفت مهلم ده ز بهر کردگار — تا کنم یک سجده باری زیر دار

مهل دادش آن وزیر خشم ناک — تا نهاد او روی خود بر روی خاک

پس میان سجده گفتا ای اله — چون بخواهد کشت شاهم بی‌گناه

پیش از آن کز جان برآیم بی‌خبر — روزیم گردان جمال آن پسر

تا ببینم روی او یک بار نیز — جان کنم بر روی او ایثار نیز

چون ببینم روی آن شه زاد خوش — صد هزار جان توانم داد خوش

پادشاها بنده حاجت خواه تست — عاشقست و کشتهٔ این راه تست

هستم از جان بندهٔ این در هنوز — گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز

چون تو حاجت می‌بر آری صد هزار — حاجت من کن روا کارم برآر

چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه — تیر او آمد مگر بر جایگاه

چون شنید آن راز او پنهان و زیر — درد کردش دل ز درد آن فقیر

رفت پیش پادشاه و می‌گریست — حال آن دل داده برگفتش که چیست

زاری او در مناجاتش بگفت — در میان سجده حاجاتش بگفت

← Önceki 203 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı