منطقالطیر › بیان وادی فقر › حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شاه را دردی ازو در دل فتاد — خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شهزاده را — سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز زیر دار شو — پیش آن سرگشتهٔ خونخوار شو
مستمند خویش را آواز ده — بیدل تست او، دل او بازده
لطف کن با او که قهر تو کشید — نوش خور با او که زهر تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر — چون بیایی، با خودش پیش من آر
رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال — تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشید روی آتشین — تا شود با ذرهٔ خلوت نشین
رفت آن دریای پر گوهر خوشی — تا کند با قطره دست اندرکشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید — پای برکوبید، دستی برزنید
آخر آن شهزاده زیر دار شد — چون قیامت فتنهٔ بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید — سرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شده — عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچیز هم — زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
چون چنان دید آن به خون افتاده را — آب در چشم آمد آن شهزاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه — بر نمیآمد مگر با اشک شاه
اشک چون باران روان کرد آن زمان — گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرک او در عشق صادق آمدست — بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پیش آید ترا — عاشقت معشوق خویش آید ترا
عاقبت شهزاده خورشید فش — از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنیده بود — لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه — در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب — گرچه میسوزد، نیارد هیچ تاب
بود آن درویش بیدل آتشی — قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد، گفت ای شهریار — چون چنینم میتوانی کشت زار
حاجت این لشگر گُربُز نبود — این بگفت و گوییی هرگز نبود
نعرهای زد، جان ببخشید و بمرد — همچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت — فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدان درد — تا فنای عشق با مردان چه کرد
ای وجودت با عدم آمیخته — لذت تو با عدم آمیخته
تا نیاری مدتی زیر و زبر — کی توانی یافت ز آسایش خبر
دست بگشاده چو برقی جستهای — وز خَلاشه پیش ورغی بستهای
این چه کارتست مردانه درآی — عقل برهم سوز دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا — یک نفس باری بنظاره بیا
چند اندیشی چو من بیخویش شو — یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی — در کمال ذوق بیخویشی رسی
من که نه من ماندهام نه غیر من — برتر است از عقل شر و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی — چارهٔ من نیست جز بیچارگی
آفتاب فقر چون بر من بتافت — هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب — من بماندم باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم — جمله در آب سیاه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند — سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز — مینیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست — در فنا گم گشتم و چون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه — کو نخواهد گشت گم این جایگاه