☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › بیان وادی فقر › حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شاه را دردی ازو در دل فتاد — خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد

شاه حالی گفت آن شه‌زاده را — سر مگردان آن ز پا افتاده را

این زمان برخیز زیر دار شو — پیش آن سرگشتهٔ خون‌خوار شو

مستمند خویش را آواز ده — بی‌دل تست او، دل او بازده

لطف کن با او که قهر تو کشید — نوش خور با او که زهر تو چشید

از رهش برگیر سوی گلشن آر — چون بیایی، با خودش پیش من آر

رفت آن شه زادهٔ یوسف جمال — تا نشیند با گدایی در وصال

رفت آن خورشید روی آتشین — تا شود با ذرهٔ خلوت نشین

رفت آن دریای پر گوهر خوشی — تا کند با قطره دست اندرکشی

از خوشی این جایگه بر سر زنید — پای برکوبید، دستی برزنید

آخر آن شه‌زاده زیر دار شد — چون قیامت فتنهٔ بیدار شد

آن گدا را در هلاک افتاده دید — سرنگون بر روی خاک افتاده دید

خاک از خون دو چشمش گل شده — عالمی پر حسرتش حاصل شده

محو گشته، گم شده، ناچیز هم — زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم

چون چنان دید آن به خون افتاده را — آب در چشم آمد آن شه‌زاده را

خواست تا پنهان کند اشک از سپاه — بر نمی‌آمد مگر با اشک شاه

اشک چون باران روان کرد آن زمان — گشت حاصل صد جهان درد آن زمان

هرک او در عشق صادق آمدست — بر سرش معشوق عاشق آمدست

گر به صدق عشق پیش آید ترا — عاشقت معشوق خویش آید ترا

عاقبت شه‌زاده خورشید فش — از سر لطف آن گدا را خواند خوش

آن گدا آواز او نشنیده بود — لیک بسیاری ز دورش دیده بود

چون گدا برداشت روی از خاک راه — در برابر دید روی پادشاه

آتش سوزنده با دریای آب — گرچه می‌سوزد، نیارد هیچ تاب

بود آن درویش بی‌دل آتشی — قربتش افتاد با دریا خوشی

جان به لب آورد، گفت ای شهریار — چون چنینم می‌توانی کشت زار

حاجت این لشگر گُربُز نبود — این بگفت و گوییی هرگز نبود

نعره‌ای زد، جان ببخشید و بمرد — همچو شمعی باز خندید و بمرد

چون وصال دلبرش معلوم گشت — فانی مطلق شد و معدوم گشت

سالکان دانند در میدان درد — تا فنای عشق با مردان چه کرد

ای وجودت با عدم آمیخته — لذت تو با عدم آمیخته

تا نیاری مدتی زیر و زبر — کی توانی یافت ز آسایش خبر

دست بگشاده چو برقی جسته‌ای — وز خَلاشه پیش ورغی بسته‌ای

این چه کارتست مردانه درآی — عقل برهم سوز دیوانه درآی

گر نخواهی کرد تو این کیمیا — یک نفس باری بنظاره بیا

چند اندیشی چو من بی‌خویش شو — یک نفس در خویش پیش اندیش شو

تا دمی آخر به درویشی رسی — در کمال ذوق بی‌خویشی رسی

من که نه من مانده‌ام نه غیر من — برتر است از عقل شر و خیر من

گم شدم در خویشتن یک بارگی — چارهٔ من نیست جز بیچارگی

آفتاب فقر چون بر من بتافت — هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت

من چو دیدم پرتو آن آفتاب — من بماندم باز شد آبی به آب

هرچ گاهی بردم و گه باختم — جمله در آب سیاه انداختم

محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند — سایه ماندم ذرهٔ پیچم نماند

قطره بودم، گم شدم در بحر راز — می‌نیابم این زمان آن قطره باز

گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست — در فنا گم گشتم و چون من بسیست

کیست در عالم ز ماهی تا به ماه — کو نخواهد گشت گم این جایگاه

← Önceki 204 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı