☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زین سخن مرغان وادی سر به سر — سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کین شیوه کمان — نیست بر بازوی مشتی ناتوان

زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار — هم در آن منزل بسی مردند زار

وان همه مرغان همه آن جایگاه — سر نهادند از سر حسرت به راه

سالها رفتند در شیب و فراز — صرف شد در راهشان عمری دراز

آنچ ایشان را درین ره رخ نمود — کی تواند شرح آن پاسخ نمود

گر تو هم روزی فروآیی به راه — عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه

بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند — روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

آخر الامر از میان آن سپاه — کم رهی ره برد تا آن پیش گاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید — از هزاران کس یکی آنجا رسید

باز بعضی غرقهٔ دریا شدند — باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعضی بر سر کوه بلند — تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی را ز تف آفتاب — گشت پرها سوخته، دلها کباب

باز بعضی را پلنگ و شیر راه — کرد در یک دم به رسوایی تباه

باز بعضی نیز غایب ماندند — در کف ذات المخالب ماندند

باز بعضی در بیابان خشک لب — تشنه در گرما بمردند از تعب

باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای — خویش را کشتند چون دیوانه‌ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند — باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی در عجایب های راه — باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب — تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یکی — بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی پر مرغ می‌بردند راه — بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست — دل شکسته، جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت — برتر از ادراک عقل و معرفت

برق استغنا همی افروختی — صد جهان در یک زمان می‌سوختی

صد هزاران آفتاب معتبر — صد هزاران ماه و انجم بیشتر

جمع می‌دیدند حیران آمده — همچو ذره پای کوبان آمده

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب — ذره محوست پیش این حساب

کی پدید آییم ما این جایگاه — ای دریغا رنج برد ما را به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم — نیست زان دست این که ما پنداشتیم

آن همه مرغان چو بی‌دل مانده‌اند — همچو مرغ نیم بسمل مانده‌اند

محو می‌بودند و گم، ناچیز هم — تا برآمد روزگاری نیز هم

آخر از پیشان عالی درگهی — چاوش عزت برآمد ناگهی

دید سی مرغ خرف را مانده باز — بال و پرنه، جان شده، در تن گداز

پای تا سر در تحیر مانده — نه تهی شان مانده نه پر مانده

گفت هان ای قوم از شهر که‌اید — در چنین منزل گه از بهر چه‌اید

چیست ای بی‌حاصلان نام شما — یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان — با چه کارآیند مشتی ناتوان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه — تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم — بی‌دلان و بی‌قراران رهیم

مدتی شد تا درین راه آمدیم — از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور — تا بود ما را درین حضرت حضور

کی پسندد رنج ما آن پادشاه — آخر از لطفی کند در ما نگاه

گفت آن چاوش کای سرگشتگان — همچو در خون دل آغشتگان

گر شما باشید و گرنه در جهان — اوست مطلق پادشاه جاودان

صد هزاران عالم پر از سپاه — هست موری بر در این پادشاه

از شما آخر چه خیزد جز زحیر — بازپس‌گردید ای مشتی حقیر

زان سخن هر یک چنان نومید شد — کان زمان چون مردهٔ جاوید شد

جمله گفتند این معظم پادشاه — گر دهد ما را به خواری سر به راه

زو کسی را خواریی هرگز نبود — ور بود زو خواریی از عز نبود

← Önceki 206 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı