☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ › حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یوسفی کانجم سپندش سوختند — ده برادر چون ورا بفروختند

مالک دعرش چو زیشان می‌خرید — خط ایشان خواست، کار زان می‌خرید

خط ستد زان قوم هم بر جایگاه — پس گرفت آن ده برادر را گواه

چون عزیز مصر یوسف را خرید — آن خط پر غدر با یوسف رسید

عاقبت چون گشت یوسف پادشاه — ده برادر آمدند آن جایگاه

روی یوسف باز می‌نشناختند — خویش را در پیش او انداختند

خویشتن را چارهٔ جان خواستند — آب خود بردند تا نان خواستند

یوسف صدیق گفت ای مردمان — من خطی دارم به عبرانی زبان

می‌نیارد خواند از خیلم کسی — گر شما خوانید نان بخشم بسی

جمله عبری خوان بدند واختیار — شادمان گفتند شاها خط بیار

کور دل باد آنک این حال از حضور — قصهٔ خود نشنود چند از غرور

خط ایشان یوسف ایشان را بداد — لرزه بر اندام ایشان برفتاد

نه خطی زان خط توانستند خواند — نه حدیثی نیز دانستند راند

جمله از غم در تأسف ماندند — مبتلای کار یوسف ماندند

سست شد حالی زبان آن همه — شد ز کار سخت جان آن همه

گفت یوسف گوییی بی‌هش شدید — وقت خط خواندن چرا خامش شدید

جمله گفتندش که ما و تن زدن — به ازین خط خواندن و گردن زدن

چون نگه کردند آن سی مرغ زار — در خط آن رقعهٔ پر اعتبار

هرچ ایشان کرده‌بودند آن همه — بود کرده نقش تا پایان همه

آن همه خود بود سخت این بود لیک — کان اسیران چون نگه کردند نیک

رفته بودند و طریقی ساخته — یوسف خود را به چاه انداخته

جان یوسف را به خواری سوخته — وانگه او را بر سری بفروخته

می‌ندانی تو گدای هیچ کس — می‌فروشی یوسفی در هر نفس

یوسفت چون پادشه خواهد شدن — پیشوای پیشگه خواهد شدن

تو به آخر هم گدا، هم گرسنه — سوی او خواهی شدن هم برهنه

چون از و کار تو بر خواهد فروخت — از چه او را رایگان باید فروخت

جان آن مرغان ز تشویر و حیا — شد حیای محض و جان شد توتیا

چون شدند از کل کل پاک آن همه — یافتند از نور حضرت جان همه

باز از سر بندهٔ نو جان شدند — باز از نوعی دگر حیران شدند

کرده و ناکردهٔ دیرینه شان — پاک گشت و محو گشت از سینه‌شان

آفتاب قربت از پیشان بتافت — جمله را از پرتو آن جان بتافت

هم ز عکس روی سیمرغ جهان — چهرهٔ سیمرغ دیدند از جهان

چون نگه کردند آن سی مرغ زود — بی‌شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

در تحیر جمله سرگردان شدند — باز از نوعی دگر حیران شدند

خویش را دیدند سیمرغ تمام — بود خود سیمرغ سی مرغ مدام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه — بود این سیمرغ این کین جایگاه

ور بسوی خویش کردندی نظر — بود این سیمرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی بهم — هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

بود این یک آن و آن یک بود این — در همه عالم کسی نشنود این

آن همه غرق تحیر ماندند — بی تفکر وز تفکر ماندند

چون ندانستند هیچ از هیچ حال — بی زفان کردند از آن حضرت سؤال

کشف این سر قوی در خواستند — حل مایی و توی درخواستند

بی زفان آمد از آن حضرت خطاب — کاینه‌ست این حضرت چون آفتاب

هر که آید خویشتن بیند درو — جان و تن هم جان و تن بیند درو

چون شما سی مرغ اینجا آمدید — سی درین آیینه پیدا آمدید

گر چل و پنجاه مرغ آیید باز — پرده‌ای از خویش بگشایید باز

گرچه بسیاری به سر گردیده‌اید — خویش را بینید و خود را دیده‌اید

هیچ کس را دیده بر ما کی رسد — چشم موری بر ثریا کی رسد

دیده ای موری که سندان برگرفت — پشهٔ پیلی به دندان برگرفت

هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود — و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود

این همه وادی که از پس کرده‌اید — وین همه مردی که هر کس کرده‌اید

جمله در افعال مایی رفته‌اید — وادی ذات صفت را خفته‌اید

چون شما سی مرغ حیران مانده‌اید — بی‌دل و بی‌صبر و بی‌جان مانده‌اید

ما به سیمرغی بسی اولیتریم — زانک سیمرغ حقیقی گوهریم

محو ما گردید در صد عز و ناز — تا به ما در خویش را یابید باز

محو او گشتند آخر بر دوام — سایه در خورشید گم شد والسلام

تا که می‌رفتند و می‌گفت این سخن — چون رسیدند و نه سر ماند و نه بن

لاجرم اینجا سخن کوتاه شد — ره رو و رهبر نماند و راه شد

← Önceki 209 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı