☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ › سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت چون در آتش افروخته — گشت آن حلاج کلی سوخته

عاشقی آمد مگر چوبی بدست — بر سر آن طشت خاکستر نشست

پس زفان بگشاد هم چون آتشی — باز می‌شورید خاکستر خوشی

وانگهی می‌گفت برگویید راست — کانک خوش می‌زد انا الحق او کجاست

آنچ گفتی آنچ بشنیدی همه — وانچ دانستی و می‌دیدی همه

آن همه جز اول افسانه نیست — محو شو چون جایت این ویرانه نیست

اصل باید، اصل مستغنی و پاک — گر بود فرع و اگر نبود چه باک

هست خورشید حقیقی بر دوام — گو نه ذره‌ ماند نه سایه والسلام

چون برآمد صد هزاران قرن بیش — قرنهای بی زمان نه پس نه پیش

بعد از آن مرغان فانی را بناز — بی‌فنای کل به خود دادند باز

چون همه بی خویش و با خویش آمدند — در بقا بعد از فنا پیش آمدند

نیست هرگز، گر نوست و گر کهن — زان فنا و زان بقا کس را سخن

هم چنان کو دور دورست از نظر — شرح این دورست از شرح و خبر

لیکن از راه مثال اصحابنا — شرح جستند از بقا بعد الفنا

آن کجا اینجا توان پرداختن — نو کتابی باید آن را ساختن

زانک اسرار البقا بعد الفنا — آن شناسد کو بود آنرا سزا

تا تو هستی در وجود و در عدم — کی توانی زد درین منزل قدم

چون نه این ماند نه آن در ره ترا — خواب چون می‌آید ای ابله ترا

در نگر تا اول و آخر چه بود — گر به آخر دانی این آخر چه سود

نطفهٔ پرورده در صد عز و ناز — تا شده هم عاقل و هم کار ساز

کرده او را واقف اسرار خویش — داده او را معرفت در کار خویش

بعد از آنش محو کرده محو کل — زان همه عزت درافکنده بذل

باز گردانیده او را خاک راه — باز کرده فانی او را چندگاه

پس میان این فنا صد گونه راز — گفته بی او، لیک با او گفته باز

بعد از آن او را بقایی داده کل — عین عزت کرده بر وی عین ذل

تو چه دانی تا چه داری پیش تو — با خود آی آخر فرواندیش تو

تا نگردد جان تو مردود شاه — کی شوی مقبول شاه آن جایگاه

تا نیابی در فنا کم کاستی — در بقا هرگز نبینی راستی

اول اندازد بخواری در رهت — باز برگیرد به عزت ناگهت

نیست شو تا هستیت از پی رسد — تا تو هستی، هست در تو کی رسد

تا نگردی محو خواری فنا — کی رسد اثبات از عز بقا

← Önceki 210 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı