منطقالطیر › سیمرغ در پیشگاه سیمرغ › ... (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
پادشاهی بود عالم زان او — هفت کشور جمله در فرمان او
بود در فرماندهی اسکندری — قاف تا قاف جهانش لشگری
جاه او دو رخ نهاده ماه را — مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را
داشت آن خسرو یکی عالی وزیر — در بزرگی خرده دان و خرده گیر
یک پسر داشت آن وزیر پر هنر — حسن عالم وقف رویش سر به سر
کس به زیبایی او هرگز ندید — هیچ زیبا نیز چندان عز ندید
از نکو رویی که بود آن دلفروز — هیچ نتوانست بیرون شد به روز
گر به روز آن ماه پیدا آمدی — صد قیامت آشکارا آمدی
برنخیزد در جهان خرمی — تا ابد محبوبتر زو آدمی
چهرهای داشت آن پسر چون آفتاب — طرهای هم رنگ و بوی مشک ناب
سایه بان آفتابش مشک بود — آب حیوان بی لبش لب خشک بود
در میان آفتاب دلستانش — بود هم چون ذرهٔ شکل دهانش
ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده — در درونش صد ستاره گم شده
چون ستاره ره نماید در جهان — سی درون ذرهای چون شد نهان
زلف او بر پشتی او سرفراز — در سرافرازی به پشت افتاده باز
هر شکن در طرهٔ آن سیم تن — صد جهان جان را به یک دم صد شکن
زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت — در سر هر موی صد اعجوبه داشت
بود بر شکل کمانش ابرویی — خود کجا بد آن کمان را بازویی
نرگس افسون گرش در دلبری — کرده از هر مژهای صد ساحری
لعل او سرچشمهٔ آب حیات — چون شکر شیرین و سرسبز از نبات
خط سبزش سرخ رویی جمال — طوطی سرچشمهٔ حد کمال
گفتن از دندان او بیخرد گیست — کان گهر از عزت خود برد گیست
مشک خالش نقطهٔ جیم جمال — ماضی و مستقبل از وی کرده حال
شرح زیبایی آن زیبا پسر — از وجود او نمیآمد به سر
شاه از و القصه مست مست شد — و ز بلای عشق او از دست شد
گرچه شاهی سخت عالی قدر بود — چون هلالی از غم آن بدر بود
شد چنان مستغرق عشق پسر — کز وجود خود نمیآمد بدر
گر نبودی لحظهای در پیش او — جوی خون راندی دل بی خویش او
نه قرارش بود بی او یک نفس — نه زمانی صبر بودش زین هوس
روز و شب بی او نیاسودی دمی — مونس او بودش به روز و شب همی
تا شبش بنشاندی روز دراز — راز میگفتی بدان مه چهره باز
چون شب تاریک گشتی آشکار — شاه را نه خواب بودی نه قرار
وان پسر در خواب رفتی پیش شاه — شاه میکردی به روی او نگاه
در فروغ و نور شمع دلستان — جملهٔ شب خفته میبودی ستان
شه در آن مه روی مینگریستی — هر شبی صد گونه خون بگریستی
گاه گل بر روی او افشاندی — گاه گرد از موی او افشاندی
گه ز درد عشق، چون باران ز میغ — بر رخ او اشک راندی بیدریغ
گاه با آن ماه جشنی ساختی — گاه بر رویش قدح پرداختی
یک نفس از پیش خود نگذاشتش — تا که بودی لازم خود داشتش
کی توانست آن پسر دایم نشست — لیک بود از بیم خسرو پای بست
گر برفتی یک دم از پیرامنش — شه ز غیرت سرفکندی از تنش
خواستی هم مادر او هم پدر — تا دمی بینند روی آن پسر
لیکشان زهره نبود از بیم شاه — تا برین قصه برآمد دیرگاه
بود در همسایگی شهریار — دختری خورشید رخ همچون نگار
آن پسر شد عاشق دیدار او — همچو آتش گرم شد در کار او
کی شبی با او نشستی سازکرد — مجلسی چون روی خویش آغازکرد
از نهان بیشاه با او درنشست — بود آن شب از قضا آن شاه مست
نیم شب چون نیم مستی پادشاه — دشنهای در کف، بجست از خوابگاه
آن پسر را جست ، هیچش مینیافت — عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت
دختری با آن پسر بنشسته دید — هر دو را در هم دلی پیوسته دید
چون بدید آن حال شاه نامور — آتش غیرت فتادش در جگر
مست و عشق و آنگهی سلطان سری — چون بود معشوق او با دیگری
شاه با خود گفت بر چون من شهی — چون گزیدی دیگری، اینت ابلهی
آنچ من کردم بجای تو بسی — هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی
در مکافات من آخر این کنی — رو بکن، الحق که شیرین میکنی
هم کلید گنجها در دست تو — هم سر افرازان عالم پست تو
هم مرا هم راز و هم همدم مدام — هم مرا هم درد و هم محرم مدام
در نشینی با گدایی در نهان — از تو پردازم همین ساعت مکان
این بگفت و امر کرد آن شهریار — تا ببستند آن پسر را استوار
سیم خام او میان خاک راه — کرد همچون نیل خام از چوب شاه