☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ › ... (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پادشاهی بود عالم زان او — هفت کشور جمله در فرمان او

بود در فرماندهی اسکندری — قاف تا قاف جهانش لشگری

جاه او دو رخ نهاده ماه را — مه دو رخ بر خاک ره آن جاه را

داشت آن خسرو یکی عالی وزیر — در بزرگی خرده دان و خرده گیر

یک پسر داشت آن وزیر پر هنر — حسن عالم وقف رویش سر به سر

کس به زیبایی او هرگز ندید — هیچ زیبا نیز چندان عز ندید

از نکو رویی که بود آن دلفروز — هیچ نتوانست بیرون شد به روز

گر به روز آن ماه پیدا آمدی — صد قیامت آشکارا آمدی

برنخیزد در جهان خرمی — تا ابد محبوب‌تر زو آدمی

چهره‌ای داشت آن پسر چون آفتاب — طره‌ای هم رنگ و بوی مشک ناب

سایه بان آفتابش مشک بود — آب حیوان بی لبش لب خشک بود

در میان آفتاب دلستانش — بود هم چون ذرهٔ شکل دهانش

ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده — در درونش صد ستاره گم شده

چون ستاره ره نماید در جهان — سی درون ذره‌ای چون شد نهان

زلف او بر پشتی او سرفراز — در سرافرازی به پشت افتاده باز

هر شکن در طرهٔ آن سیم تن — صد جهان جان را به یک دم صد شکن

زلف او بر رخ بسی منسوبه داشت — در سر هر موی صد اعجوبه داشت

بود بر شکل کمانش ابرویی — خود کجا بد آن کمان را بازویی

نرگس افسون گرش در دلبری — کرده از هر مژه‌ای صد ساحری

لعل او سرچشمهٔ آب حیات — چون شکر شیرین و سرسبز از نبات

خط سبزش سرخ رویی جمال — طوطی سرچشمهٔ حد کمال

گفتن از دندان او بی‌خرد گیست — کان گهر از عزت خود برد گیست

مشک خالش نقطهٔ جیم جمال — ماضی و مستقبل از وی کرده حال

شرح زیبایی آن زیبا پسر — از وجود او نمی‌آمد به سر

شاه از و القصه مست مست شد — و ز بلای عشق او از دست شد

گرچه شاهی سخت عالی قدر بود — چون هلالی از غم آن بدر بود

شد چنان مستغرق عشق پسر — کز وجود خود نمی‌آمد بدر

گر نبودی لحظه‌ای در پیش او — جوی خون راندی دل بی خویش او

نه قرارش بود بی او یک نفس — نه زمانی صبر بودش زین هوس

روز و شب بی او نیاسودی دمی — مونس او بودش به روز و شب همی

تا شبش بنشاندی روز دراز — راز می‌گفتی بدان مه چهره باز

چون شب تاریک گشتی آشکار — شاه را نه خواب بودی نه قرار

وان پسر در خواب رفتی پیش شاه — شاه می‌کردی به روی او نگاه

در فروغ و نور شمع دلستان — جملهٔ شب خفته می‌بودی ستان

شه در آن مه روی می‌نگریستی — هر شبی صد گونه خون بگریستی

گاه گل بر روی او افشاندی — گاه گرد از موی او افشاندی

گه ز درد عشق، چون باران ز میغ — بر رخ او اشک راندی بی‌دریغ

گاه با آن ماه جشنی ساختی — گاه بر رویش قدح پرداختی

یک نفس از پیش خود نگذاشتش — تا که بودی لازم خود داشتش

کی توانست آن پسر دایم نشست — لیک بود از بیم خسرو پای بست

گر برفتی یک دم از پیرامنش — شه ز غیرت سرفکندی از تنش

خواستی هم مادر او هم پدر — تا دمی بینند روی آن پسر

لیکشان زهره نبود از بیم شاه — تا برین قصه برآمد دیرگاه

بود در همسایگی شهریار — دختری خورشید رخ همچون نگار

آن پسر شد عاشق دیدار او — همچو آتش گرم شد در کار او

کی شبی با او نشستی سازکرد — مجلسی چون روی خویش آغازکرد

از نهان بی‌شاه با او درنشست — بود آن شب از قضا آن شاه مست

نیم شب چون نیم مستی پادشاه — دشنه‌ای در کف، بجست از خوابگاه

آن پسر را جست ، هیچش می‌نیافت — عاقبت آنجا که بود آنجا شتافت

دختری با آن پسر بنشسته دید — هر دو را در هم دلی پیوسته دید

چون بدید آن حال شاه نامور — آتش غیرت فتادش در جگر

مست و عشق و آنگهی سلطان سری — چون بود معشوق او با دیگری

شاه با خود گفت بر چون من شهی — چون گزیدی دیگری، اینت ابلهی

آنچ من کردم بجای تو بسی — هیچ کس هرگز نکرد آن با کسی

در مکافات من آخر این کنی — رو بکن، الحق که شیرین می‌کنی

هم کلید گنجها در دست تو — هم سر افرازان عالم پست تو

هم مرا هم راز و هم همدم مدام — هم مرا هم درد و هم محرم مدام

در نشینی با گدایی در نهان — از تو پردازم همین ساعت مکان

این بگفت و امر کرد آن شهریار — تا ببستند آن پسر را استوار

سیم خام او میان خاک راه — کرد همچون نیل خام از چوب شاه

← Önceki 211 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı