☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ › ... (2/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بعد از آن شد گفت تا دارش زدند — در میان صفهٔ بارش زدند

گفت اول پوست از وی درکشید — سرنگون آنگه به دارش برکشید

تا کسی کو گشت اهل پادشاه — تا هم آخر او به کس نکند نگاه

در ربودند آن پسر را زار و خوار — تا در آویزند سر مستش ز دار

شد وزیر آگاه از حال پسر — خاک بر سر گفت ای جان پدر

این چه خذلان بود کامد در رهت — چه قضا بود این که دشمن شد شهت

بود آنجا دو غلام پادشاه — عزم کرده تا کنند او را تباه

آن وزیر آمد دلی پر درد و داغ — هر یکی را داد دری شب چراغ

گفت امشب هست مست این پادشاه — وین پسر را نیست چندینی گناه

چون شود هشیار شاه نامدار — هم پشیمان گردد وهم بی‌قرار

هرک او را کشته باشد بی‌شکی — شاه از صد زنده نگذارد یکی

آن غلامان جمله گفتند این نفس — گر بیاید شه نبیند هیچ کس

درزمان از ما بریزد جوی خون — پس کند بردار ما را سرنگون

خونیی آورد از زندان وزیر — بازکردش پوست از تن همچوسیر

سرنگوسارش زدار آونگ کرد — خاک از خونش گل گل رنگ کرد

وآن پسر را کرد درپرده نهان — تا چه زاید از پس پرده جهان

شاه چون هشیار شد روزی دگر — همچنان می‌سوخت از خشمش جگر

آن غلامانرا بخواند آن پادشا — گفت با آن سگ چه کردید از جفا

جمله گفتندش که کردیم استوار — درمیان صفه بارش بدار

پوستش کردیم سرتاسر برون — بر سردارست اکنون سرنگون

شاه چون بشنود آن پاسخ تمام — شاد گشت از پاسخ آن دو غلام

هر یکی را داد فاخر خلعتی — یافت هریک منصبی ورفعتی

شاه گفتا همچنان تا دیرگاه — خوار بگذارید بردارش تباه

تا زکار این پلید نابکار — عبرتی گیرند خلق روزگار

چون شنود این قصه خلق شهر او — جمله را دل درد کرد از بهر او

درنظاره آمدند آنجا بسی — باز می‌نشناختندش هر کسی

گوشتی دیدند خلقان غرق خون — پوست از وی درکشیده سرنگون

آن که و مه هرک دیدش آن چنان — همچو باران خون گرستی در نهان

روز تا شب ماتم آن ماه بود — شهر پردرد و دریغ و آه بود

بعد روزی چند، بی دلدار خویش — شه پشیمان گشت از کردار خویش

خشم او کم گشت، عشقش زور کرد — عشق شاه شیردل را مور کرد

پادشاهی با چنان یوسف وشی — روز و شب بنشسته در خلوت خوشی

بوده دایم از شراب وصل مست — در خمار وصل چون داند نشست

عاقبت طاقت نماندش یک نفس — کار او پیوسته زاری بود و بس

جان او می‌سوخت از درد فراق — گشت بی صبر و قرار از اشتیاق

در پشیمانی فروشد پادشاه — دیده پر خون کرد و سر بر خاک راه

جامه نیلی کرد و در برخود ببست — در میان خون و خاکستر نشست

نه طعامی خورد از آن پس نه شراب — در رمید از چشم خون افشانش خواب

چون در آمد شب، برون شد شهریار — کرد از اغیار خالی زیر دار

رفت تنها زیر دار آن پسر — یاد می‌آورد کار آن پسر

چون ز یک یک کار او یاد آمدیش — ازبن هر موی فریاد آمدیش

بر دل او درد بی اندازه شد — هر زمانش ماتم نو تازه شد

بر سر آن کشته می‌نالید زار — خون او در روی می‌مالید زار

خویش را در خاک می‌افکند او — پشت دست از دست برمی کند او

گر شمار اشک او کردی کسی — بیشتر بودی زصد باران بسی

جملهٔ شب بود تنها تا بروز — همچو شمعی در میان اشک و سوز

چون نسیم صبح گشتی آشکار — با وثاق خویش رفتی شهریار

درمیان خاک وخاکستر شدی — درمصیبت هر زمان با سرشدی

چون برآمد چل شبان روزتمام — همچو مویی شد شه عالی مقام

در فرو بست وبزیر دار او — گشت درتیمار او بیمار او

کس نداشت آن زهره درچل روزوشب — تا گشاید درسخن با شاه لب

از پس چل شب نه نان خورد و نه آب — آن پسر را دید یک ساعت بخواب

روی همچون ماه اودراشک غرق — ازقدم در خون نشسته تا بفرق

شاه گفتش ای لطیف جان فزای — ازچه غرق خون شدی سرتابپای

گفت در خون ز آشنایی توم — وین چنین از بی وفایی توم

بازکردی پوست از من بی گناه — این وفاداری بود ای پادشاه

یار با یارخود آخر این کند — کافرم گر هیچ کافر این کند

من چه کردم تا تو بردارم کنی — سربری وسرنگوسارم کنی

روی اکنون می‌بگردانم ز تو — تا قیامت داد بستانم ز تو

چون شود دیوان دادارآشکار — داد من بستاند از تو کردگار

← Önceki 212 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı