منطقالطیر › سیمرغ در پیشگاه سیمرغ › ... (3/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شاه چون بشنود از آن مه این جواب — درزمان درجست دل پر خون زخواب
شور غالب گشت برجان ودلش — هرزمانی سختتر شدمشکلش
گشت بس دیوانه وازدست شد — ضعف درپیوست وغم پیوست شد
خانهٔ دیوانگی دربازکرد — نوحهٔ بس زار زار آغاز کرد
گفت ای جان ودلم، بی حاصلم — چون شود از تشویر تو جان ودلم
ای بسی سر گشتهٔ من آمده — پس بزاری کشتهٔ من آمده
همچو من گوهر شکست خود که کرد — اینچ من کردم بدست خود که کرد
میسزد گر من به خون آغشتهام — تا چرا معشوق خود را کشتهام
درنگر آخر کجایی ای پسر — خط مکش در آشنایی ای پسر
تو مکن بد گرچه من بد کردهام — زانک این بد جمله با خود کردهام
من چنین حیران و غمناک از توم — خاک بر سر بر سر خاک از توام
از کجا جویم ترا ای جان من — رحمتی کن بر دل حیران من
گر جفا دیدی تو از من بی وفا — تو وفاداری، مکن با من جفا
از تنت گر ریختم خون بیخبر — خون جانم چند ریزی ای پسر
مست بودم کین خطا بر من برفت — خود چه بود این کز قضا بر من برفت
گر تو پیش از من برفتی ناگهان — بی تو من کی زنده مانم در جهان
بی تو چون یکدم سر خویشم نماند — زندگانی یک دو دم بیشم نماند
جان به لب آورد بی تو شهریار — تا کند در خون بهای تو نثار
مینترسم من ز مرگ خویشتن — لیک ترسم از جفای خویش من
گر شود جاوید جانم عذر خواه — هم نیارد خواست عذر این گناه
کاشکی حلقم ببریدی به تیغ — وز دلم گم گشتی این درد و دریغ
خالقا جانم درین حیرت بسوخت — پای تا فرق من از حسرت بسوخت
من ندارم طاقت و تاب فراق — چند سوزد جان من در اشتیاق
جان من بستان به فضل ای دادگر — زانک من طاقت نمیدارم دگر
همچنین میگفت تا خاموش شد — در میان خامشی بیهوش شد
عاقبت پیک عنایت در رسید — شکر ما بعد شکایت در رسید
چون ز حد بگذشت درد پادشاه — بود پنهان آن وزیر آن جایگاه
شد بیاراست آن پسر را در نهان — پس فرستادش بر شاه جهان
آمد از پرده برون چون مه ز میغ — پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ
در زمین افتاد پیش شهریار — همچو باران اشک میبارید زار
چون بدید آن ماه را شاه جهان — میندانم تا چه گویم این زمان
شاه در خاک و پسر در خون فتاد — کس چه داند کین عجایب چون فتاد
هرچ گویم بعد ازین ناگفتنیست — دُر چو در قعرست هم ناسُفتنیست
شاه چون یافت از فراق او خلاص — هر دو خوش رفتند در ایوان خاص
بعد ازین کس واقف اسرار نیست — زانک اینجا موضع اغیار نیست
آنچ آن یک گفت آن دیگر شنود — کور دید آن حال، گوش کر شنود
من کیم آنرا که شرح آن دهم — ور دهم آن شرح خط برجان دهم
نارسیده چون دهم آن شرح من — تن زنم چون ماندهام در طرح من
گر اجازت باشد از پیشان مرا — زود فرمایند شرح آن مرا
چون سر یک موی نیست این جایگاه — جز خموشی روی نیست این جایگاه
نیست ممکن آنک یابد یک زمان — جز خموشی گوهری تیغ زفان
گرچه سوسن ده زفان بیش آمدست — عاشق خاموشی خویش آمدست
این زمان باری سخن کردم تمام — کار باید، چند گویم، والسلام