☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی‌وصف حاله › فی وصف حاله

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کردی ای اعطار بر عالم نثار — نافهٔ اسرار هر دم صد هزار

از تو پر عطرست آفاق جهان — وز تو در شورند عشاق جهان

گه دم عشق علی الاخلاق زن — گه نوای پردهٔ عشاق زن

شعر تو عشاق را سرمایه داد — عاشقان را دایم این سرمایه داد

ختم شد بر تو چو بر خورشید نور — منطق الطیر و مقامات طیور

از سر دردی بدین میدان درآی — جان سِپُر زار و بدین دیوان درآی

در چنین میدان که شد جان ناپدید — بل که شد هم نیز میدان ناپدید

گر نیایی از سر دردی درو — روی ننماید ترا گردی درو

در ازل درد تو چون شد گام زن — گر زنی گامی همه بر کام زن

تا نگردد نامرادی قوت تو — کی شود زنده دل مبهوت تو

درد حاصل کن که درمان درد تست — در دو عالم داروی جان درد تست

در کتاب من مکن ای مرد راه — از سر شعر و سر کبری نگاه

از سر دردی نگه کن دفترم — تا ز صد یک درد داری باورم

گوی دولت آن برد تا پیشگاه — کز سر دردی کند این را نگاه

در گذر از زاهدی و سادگی — درد باید، درد و کارافتادگی

هرکرا دردیست درمانش مباد — هرک درمان خواهد او جانش مباد

مرد باید تشنه و بی‌خورد و خواب — تشنه‌ای کو تا ابد نرسد به آب

هرک زین شیوه سخن دردی نیافت — از طریق عاشقان گردی نیافت

هرک این را خواند مرد کار شد — وانک این دریافت برخوردار شد

اهل صورت غرق گفتار من اند — اهل معنی مرد اسرار من‌ اند

این کتاب آرایش است ایام را — خاص را داده نصیب و عام را

گر چو یخ افسرده‌ای دید این کتاب — خوش برون آمد جوابش از حجاب

نظم من خاصیتی دارد عجیب — زانک هر دم بیشتر بخشد نصیب

گر بسی خواندن میسر آیدت — بی‌شکی هر بار خوشتر آیدت

زین عروس خانگی در خدر ناز — جز به تدریجی نیفتد پرده باز

تا قیامت نیز چون من بی‌خودی — در سخن ننهد قلم بر کاغذی

هستم از بحر حقیقت درفشان — ختم شد بر من سخن اینک نشان

گر ثنای خویشتن گویم بسی — کی پسندد آن ثنا از من کسی

لیک خود منصف شناسد قدر من — زانک پنهان نیست نور بدر من

حال خود سر بسته گفتم اندکی — خود سخن دان داد بدهد بی‌شکی

آنچ من بر فرق خلق افشانده‌ام — گر نمانم تا قیامت مانده‌ام

در زفان خلق تا روز شمار — یاد گردم، بس بود این یادگار

گر بریزد از هم این نه دایره — کم نگردد نقطهٔ زین تذکره

گر کسی را ره نماید این کتاب — پس براندازد ز پیش او حجاب

چون به آسایش رسد زین یادگار — در دعا گوینده را گو یاد دار

گل فشانی کرده‌ام زین بوستان — یاد داریدم به خود ای دوستان

هر یکی خود را در آن نوعی که بود — کرد لختی جلوه و بگذشت زود

لاجرم من نیز همچون رفتگان — جلوه دادم مرغ جان بر خفتگان

زین سخن گر خفته‌ای عمری دراز — یک نفس بیدار دل گردد به راز

بی‌شکی دایم برآید کار من — منقطع گردد غم و تیمار من

بس که خود را چون چراغی سوختم — تا جهانی را چو شمع افروختم

همچو مشکاتی شد از دودم دماغ — شمع خلدی تا که از دود چراغ

روز خوردم رفت، شب خوابم نماند — زآتش دل بر جگر آبم نماند

با دلم گفتم که ای بسیار گوی — چند گویی، تن زن و اسرار جوی

گفت غرق آتشم عیبم مکن — می بسوزم گر نمی‌گویم سخن

بحر جانم می‌زند صد گونه جوش — چون توانم بود یک ساعت خموش

بر کسی فخری نمی‌آرم بدین — خویش را مشغول می‌دارم بدین

گرچه از دل نیست خالی درد این — چند گویم چون نیم من مرد این

این همه افسانه ی بیهودگیست — کار مردان از منی پالودگیست

دل که او مشغول این بیهوده شد — زوچه آید چون سخن فرسوده شد

می بباید ترک جان نهمار کرد — زین همه بیهوده استغفار کرد

چند خواهی بحر جان در جوش بود — جان فشاندن باید و خاموش بود

← Önceki 214 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı