☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی‌وصف حاله › صوفی که از مردان حق سخن می‌گفت و خطاب پیری به او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صوفیی را گفت آن پیر کهن — چند از مردان حق گویی سخن

گفت خوش آید زنان را بردوام — آنک می‌گویند از مردان مدام

گر نیم زیشان، ازیشان گفته‌ام — خوش دلم کین قصه از جان گفته‌ام

گر ندارم از شکر جز نام بهر — این بسی به زان که اندر کام زهر

جملهٔ دیوان من دیوانگیست — عقل را با این سخن بیگانگیست

جان نگردد پاک از بیگانگی — تا نیابد بوی این دیوانگی

من ندانم تا چه گویم، ای عجب — چند گم ناکرده جویم، ای عجب

از حماقت ترک دولت گفته‌ام — درس بی‌کاران غفلت گفته‌ام

گر مرا گویند ای گم کرده راه — هم به خود عذر گناه من بخواه

می‌ندانم تا شود این کار راست — یا توانم عذر این صد عمر خواست

گر دمی بر راه او در کارمی — کی چنین مستغرق اشعارمی

گر مرا در راه او بودی مقام — شین شعرم شین شرگشتی مدام

شعر گفتن حجت بی‌حاصلیست — خویشتن را دید کردن جاهلیست

چون ندیدم در جهان محرم کسی — هم به شعر خود فروگفتم بسی

گر تو مرد رازجویی بازجوی — جان فشان و خون گری و راز جوی

زانک من خون سرشک افشانده‌ام — تا چنین خون ریز حرفی رانده‌ام

گر مشام آری به بحر ژرف من — بشنوی تو بوی خون از حرف من

هر که شد از زهر بدعت دردمند — بس بود تریاکش این حرف بلند

گرچه عطارم من و تریاک ده — سوخته دارم جگر چون ناک ده

هست خلقی بی نمک بس بی‌خبر — لاجرم زان می‌خورم تنها جگر

چون ز نان خشک گیرم سفره پیش — تر کنم از شوروای چشم خویش

از دلم آن سفره را بریان کنم — گه گهی جبریل را مهمان کنم

چون مرا روح القدس هم کاسه است — کی توانم نان هر مدبر شکست

من نخواهم نان هر ناخوش منش — بس بود این نانم و آن نان خورش

شد عنا القلب جان افزای من — شد حقیقت کنز لایفنای من

هر توانگر کین چنین گنجیش هست — کی شود در منت هر سفله پست

شکر ایزد را که درباری نیم — بستهٔ هر ناسزاواری نیم

من ز کس بر دل کجا بندی نهم — نام هر دون را خداوندی نهم

نه طعام هیچ ظالم خورده‌ام — نه کتابی را تخلص کرده‌ام

همت عالیم ممدوحم بس است — قوت جسم و قوت روحم بس است

پیش خود بردند پیشینان مرا — تا به کی زین خویشتن بینان مرا

تا ز کار خلق آزاد آمدم — در میان صد بلا شاد آمدم

فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک — خواه نامم بد کنید و خواه نیک

من چنان در درد خود درمانده‌ام — کز همه آفاق دست افشانده‌ام

گر دریغ و درد من بشنودیی — تو بسی حیران‌تر از من بودیی

جسم و جان رفت وز جان و جسم من — نیست جز درد و دریغی قسم من

← Önceki 217 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı