☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › آغازکتاب › مجمع مرغان (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرحبا ای هدهدِ هادی شده! — در حقیقت پیکِ هر وادی شده

ای به سرحدِّ سبا سِیرِ تو خوش — با سلیمان، منطق‌الطّیرِ تو خوش

صاحبِ سرِّ سلیمان آمدی — از تفاخُر تاجوَر زان آمدی

دیو را در بند و زندان باز دار — تا سلیمان را تو باشی رازدار

دیو را وقتی که در زندان کنی — با سلیمان قصدِ شادُروان کنی

خه‌خه ای موسیجهٔ موسی‌صفت! — خیز موسیقار زن در معرفت

کرد از جان مردِ موسیقی‌شناس — لحنِ موسیقیِّ خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور — لاجرم موسیجه‌ای بر کوهِ طور

هم ز فرعونِ بَهیمی دور شو — هم به میقات آی و مرغِ طور شو

پس کلامِ بی‌زفان و بی‌خروش — فهم کن بی‌عقل و بشنو، نه به گوش

مرحبا ای طوطیِ طوبی‌نشین! — حُلّه درپوشیده، طوقی آتشین

طوقِ آتش از برای دوزخی‌ست — حُلّه از بهرِ بهشتی و سخی‌ست

چون خلیل، آن کس که از نمرود رَست — خوش تواند کرد برِ آتش نشست

سر بزن نمرود را همچون قلم — چون خلیل‌الّه در آتش نِه قدم

چون شدی از وحشتِ نمرود پاک — حُلّه پوش، از آتشین طوقت چه باک؟

خه‌خه ای کبکِ خرامان در خرام! — خوش‌خوشی از کوهِ عرفان در خرام

قهقهه در شیوهٔ این راه زن — حلقه بر سِندانِ دارُالله زن

کوهِ خود در هم گداز از فاقه‌ای — تا برون آید ز کوهت ناقه‌ای

چون مُسلَّم ناقه‌ای یابی جوان — جوی شیر و انگبین بینی روان

ناقه می‌ران گر مصالح آیدت — خود به استقبال صالح آیدت

مرحبا ای تُنْگ‌بازِ تَنگ‌چشم! — چند خواهی بود تند و تیزخشم

نامهٔ عشقِ ازل بر پای بند — تا ابد آن نامه را مگشای بند

عقلِ مادرزاد کن با دل بَدَل — تا یکی بینی اَبَد را با اَزَل

چارچوبِ طبعْ بشکن مردوار — در درون غارِ وحدت کن قرار

چون به غار اندر قرار آید تو را — صدرِ عالم یارِ غار آید تو را

خه‌خه ای دُرّاجِ معراجِ الست! — دیده بر فرقِ بلیٰ تاجِ الست

چون الستِ عشق بشنیدی به جان — از بلیِّ نَفْس بیزاری ستان

چون بلیِّ نَفْس گردابِ بلاست — کی شود کارِ تو در گرداب، راست؟

نفس را همچون خرِ عیسی بسوز — پس چو عیسی جان شو و جان برفروز

خر بسوز و مرغِ جان را کار ساز — تا خوشت روح‌الّه آید پیش باز

مرحبا ای عندلیبِ باغِ عشق! — ناله کن خوش‌خوش ز درد و داغِ عشق

خوش بنال از دردِ دل داوودوار — تا کنندت هر نَفَس صد جان نثار

حلقِ داوودی به معنی برگشای — خلق را از لحنِ خلقت ره نمای

چند پیوندی زِرِه بر نفس شوم — همچو داوود آهنِ خود کُن چو موم

گر شود این آهنت چون موم نرم — تو شوی در عشق، چون داوود گرم

خه‌خه ای طاووسِ باغ هشت‌در! — سوختی از زخمِ مارِ هفت‌سر

صحبتِ این مار، در خونت فکند — وز بهشتِ عَدْن بیرونت فکند

برگرفتت سِدره و طوبی ز راه — کردت از سَدِّ طبیعت دل سیاه

تا نگردانی هلاک این مار را — کی شوی شایسته، این اسرار را؟

گر خلاصی باشدت زین مارِ زشت — آدمت با خاص گیرد در بهشت

مرحبا ای خوش تذروِ دوربین! — چشمهٔ دل غرقِ بحرِ نور بین

ای میانِ چاهِ ظلمت مانده! — مبتلایِ حبسِ تهمت مانده

خویش را زین چاهِ ظلمانی برآر — سر ز اوجِ عرشِ رحمانی برآر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه — تا شوی در مصرِ عزّت پادشاه

گر چنین مُلکی مسلّم آیدت — یوسفِ صدّیق همدم آیدت

خه‌خه ای قُمری دمساز آمده! — شاد رفته، تَنگ دل باز آمده

تَنگ‌دل زانی که در خون مانده‌ای — در مضیقِ حبسِ ذوالنّون مانده‌ای

ای شده سرگشتهٔ ماهیِّ نفس! — چند خواهی دید بدخواهیِّ نفس؟

سَر بکَن این ماهیِ بدخواه را — تا توانی سود فرقِ ماه را

گر بُوَد از ماهیِ نفست خلاص — مونسِ یونس شوی در صدرِ خاص

مرحبا ای فاخته! بگشای لحن — تا گهر بر تو فشاند، هفت صحن

چون بود طوقِ وفا در گردنت — زشت باشد بی‌وفایی کردنت

از وجودت تا بُوَد مویی به جای — بی‌وفایت خوانم از سر تا به پای

گر در آیی و برون آیی ز خوَد — سویِ معنی راه یابی از خِرد

چون خِرد سویِ معانیت آورد — خضر، آبِ زندگانیت آورد

خه‌خه ای بازِ به پرواز آمده! — رفته سرکش، سرنگون باز آمده

سر مکش چون سرنگونی مانده‌ای — تن بِنِه چون غرقِ خونی مانده‌ای

بستهٔ مردارِ دنیا آمدی — لاجرم مهجور معنیٰ آمدی

هم ز دنیا، هم ز عقبی درگذر — پس کلاه از سر بگیر و دَرنگر

چون بگردد از دو گیتی رایِ تو — دستِ ذوالقرنین آید جایِ تو

← Önceki 22 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı