منطقالطیر › آغازکتاب › مجمع مرغان (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرحبا ای هدهدِ هادی شده! — در حقیقت پیکِ هر وادی شده
ای به سرحدِّ سبا سِیرِ تو خوش — با سلیمان، منطقالطّیرِ تو خوش
صاحبِ سرِّ سلیمان آمدی — از تفاخُر تاجوَر زان آمدی
دیو را در بند و زندان باز دار — تا سلیمان را تو باشی رازدار
دیو را وقتی که در زندان کنی — با سلیمان قصدِ شادُروان کنی
خهخه ای موسیجهٔ موسیصفت! — خیز موسیقار زن در معرفت
کرد از جان مردِ موسیقیشناس — لحنِ موسیقیِّ خلقت را سپاس
همچو موسی دیدهای آتش ز دور — لاجرم موسیجهای بر کوهِ طور
هم ز فرعونِ بَهیمی دور شو — هم به میقات آی و مرغِ طور شو
پس کلامِ بیزفان و بیخروش — فهم کن بیعقل و بشنو، نه به گوش
مرحبا ای طوطیِ طوبینشین! — حُلّه درپوشیده، طوقی آتشین
طوقِ آتش از برای دوزخیست — حُلّه از بهرِ بهشتی و سخیست
چون خلیل، آن کس که از نمرود رَست — خوش تواند کرد برِ آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلم — چون خلیلالّه در آتش نِه قدم
چون شدی از وحشتِ نمرود پاک — حُلّه پوش، از آتشین طوقت چه باک؟
خهخه ای کبکِ خرامان در خرام! — خوشخوشی از کوهِ عرفان در خرام
قهقهه در شیوهٔ این راه زن — حلقه بر سِندانِ دارُالله زن
کوهِ خود در هم گداز از فاقهای — تا برون آید ز کوهت ناقهای
چون مُسلَّم ناقهای یابی جوان — جوی شیر و انگبین بینی روان
ناقه میران گر مصالح آیدت — خود به استقبال صالح آیدت
مرحبا ای تُنْگبازِ تَنگچشم! — چند خواهی بود تند و تیزخشم
نامهٔ عشقِ ازل بر پای بند — تا ابد آن نامه را مگشای بند
عقلِ مادرزاد کن با دل بَدَل — تا یکی بینی اَبَد را با اَزَل
چارچوبِ طبعْ بشکن مردوار — در درون غارِ وحدت کن قرار
چون به غار اندر قرار آید تو را — صدرِ عالم یارِ غار آید تو را
خهخه ای دُرّاجِ معراجِ الست! — دیده بر فرقِ بلیٰ تاجِ الست
چون الستِ عشق بشنیدی به جان — از بلیِّ نَفْس بیزاری ستان
چون بلیِّ نَفْس گردابِ بلاست — کی شود کارِ تو در گرداب، راست؟
نفس را همچون خرِ عیسی بسوز — پس چو عیسی جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغِ جان را کار ساز — تا خوشت روحالّه آید پیش باز
مرحبا ای عندلیبِ باغِ عشق! — ناله کن خوشخوش ز درد و داغِ عشق
خوش بنال از دردِ دل داوودوار — تا کنندت هر نَفَس صد جان نثار
حلقِ داوودی به معنی برگشای — خلق را از لحنِ خلقت ره نمای
چند پیوندی زِرِه بر نفس شوم — همچو داوود آهنِ خود کُن چو موم
گر شود این آهنت چون موم نرم — تو شوی در عشق، چون داوود گرم
خهخه ای طاووسِ باغ هشتدر! — سوختی از زخمِ مارِ هفتسر
صحبتِ این مار، در خونت فکند — وز بهشتِ عَدْن بیرونت فکند
برگرفتت سِدره و طوبی ز راه — کردت از سَدِّ طبیعت دل سیاه
تا نگردانی هلاک این مار را — کی شوی شایسته، این اسرار را؟
گر خلاصی باشدت زین مارِ زشت — آدمت با خاص گیرد در بهشت
مرحبا ای خوش تذروِ دوربین! — چشمهٔ دل غرقِ بحرِ نور بین
ای میانِ چاهِ ظلمت مانده! — مبتلایِ حبسِ تهمت مانده
خویش را زین چاهِ ظلمانی برآر — سر ز اوجِ عرشِ رحمانی برآر
همچو یوسف بگذر از زندان و چاه — تا شوی در مصرِ عزّت پادشاه
گر چنین مُلکی مسلّم آیدت — یوسفِ صدّیق همدم آیدت
خهخه ای قُمری دمساز آمده! — شاد رفته، تَنگ دل باز آمده
تَنگدل زانی که در خون ماندهای — در مضیقِ حبسِ ذوالنّون ماندهای
ای شده سرگشتهٔ ماهیِّ نفس! — چند خواهی دید بدخواهیِّ نفس؟
سَر بکَن این ماهیِ بدخواه را — تا توانی سود فرقِ ماه را
گر بُوَد از ماهیِ نفست خلاص — مونسِ یونس شوی در صدرِ خاص
مرحبا ای فاخته! بگشای لحن — تا گهر بر تو فشاند، هفت صحن
چون بود طوقِ وفا در گردنت — زشت باشد بیوفایی کردنت
از وجودت تا بُوَد مویی به جای — بیوفایت خوانم از سر تا به پای
گر در آیی و برون آیی ز خوَد — سویِ معنی راه یابی از خِرد
چون خِرد سویِ معانیت آورد — خضر، آبِ زندگانیت آورد
خهخه ای بازِ به پرواز آمده! — رفته سرکش، سرنگون باز آمده
سر مکش چون سرنگونی ماندهای — تن بِنِه چون غرقِ خونی ماندهای
بستهٔ مردارِ دنیا آمدی — لاجرم مهجور معنیٰ آمدی
هم ز دنیا، هم ز عقبی درگذر — پس کلاه از سر بگیر و دَرنگر
چون بگردد از دو گیتی رایِ تو — دستِ ذوالقرنین آید جایِ تو