منطقالطیر › آغازکتاب › مجمع مرغان (2/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرحبا ای مرغِ زرّین! خوش درآی — گرم شو در کار و چون آتش درآی
هر چه پیشت آید از گرمی بسوز — زآفرینش چشمِ جانِ کُل بدوز
چون بسوزی هر چه پیش آید تو را — نُزْلِ حق هر لحظه بیش آید تو را
چون دلت شد واقفِ اسرارِ حق — خویشتن را وقف کن بر کارِ حق
چون شوی در کارِ حق مرغِ تمام — تو نمانی، حق بماند و السّلام
مجمعی کردند مرغان جهان — آنچ بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کار — نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود کاقلیم ما را شاه نیست — بیش از این بی شاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیم — پادشاهی را طلب کاری کنیم
زآنک چون کشور بود بیپادشاه — نظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدند — سر به سر جویای شاهی آمدند
هدهد آشفته، دل پرانتظار — در میان جمع آمد بیقرار
حلهای بود از طریقت در برش — افسری بود از حقیقت بر سرش
تیزوهمی بود در راه آمده — از بد و از نیک آگاه آمده
گفت: ای مرغان! منم بی هیچ ریب — هم برید حضرت و هم پیک غیب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم — هم ز فطنت صاحباسرار آمدم
آنک بسم الله در منقار یافت — دور نبود گر بسی اسرار یافت
میگذارم در غم خود روزگار — هیچ کس را نیست با من هیچ کار
چون من آزادم ز خلقان، لاجرم — خلق آزادند از من نیز هم
چون منم مشغول درد پادشاه — هرگزم دردی نباشد از سپاه
آب بنمایم ز وهم خویشتن — رازها دانم بسی زین بیش من
با سلیمان در سخن پیش آمدم — لاجرم از خیل او بیش آمدم
هرک غایب شد ز ملکش ای عجب — او نپرسید و نکرد او را طلب
من چو غایب گشتم از وی یک زمان — کرد هر سویی طلب کاری روان
زآنک مینشکفت از من یک نفس — هدهدی را تا ابد این قدر بس
نامهٔ او بردم و باز آمدم — پیش او در پرده همراز آمدم
هرک او مطلوب پیغمبر بوَد — زیبدش بر فرق اگر افسر بود
هرک مذکور خدای آمد به خیر — کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر؟
سالها در بحر و بر میگشتهام — پای اندر ره به سر میگشتهام
وادی و کوه و بیابان رفتهام — عالمی در عهد طوفان رفتهام
با سلیمان در سفرها بودهام — عرصهٔ عالم بسی پیمودهام
پادشاه خویش را دانستهام — چون روم تنها چو نتوانستهام
لیک با من گر شما همره شوید — محرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویش — تا کی از تشویر بیدینی خویش
هرک در وی باخت جان از خود برست — در ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید و قدم در ره نهید — پایکوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بی خلاف — در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ، سلطان طیور — او به ما نزدیک و ما زو دور دور
در حریم عزت است آرام او — نیست حد هر زفانی نام او
صد هزاران پرده دارد بیشتر — هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
در دو عالم نیست کس را زهرهای — کاو تواند یافت از وی بهرهای
دایما او پادشاه مطلق است — در کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آن جا که اوست — کی رسد علم و خرد آن جا که اوست؟
نه بدو ره، نه شکیبایی از او — صد هزاران خلق سودایی از او
وصف او چون کارِ جانِ پاک نیست — عقل را سرمایهٔ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند — در صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانایی کمال او ندید — هیچ بینایی جمال او ندید
در کمالش آفرینش ره نیافت — دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
قسم خلقان زان کمال و زان جمال — هست اگر بر هم نهی مشت خیال
بر خیالی کی توان این ره سپرد؟ — تو به ماهی، چون توانی مه سپرد؟
صد هزاران سر چو گوی آن جا بوَد — های های و های و هوی آن جا بود
بس که خشکی، بس که دریا بر ره است — تا نپنداری که راهی کوته است
شیرمردی باید این ره را شگرف — زآنک ره دور است و دریا ژرف ژرف
روی آن دارد که حیران میرویم — در رهش گریان و خندان میرویم
گر نشان یابیم از او کاری بود — ور نه بی او زیستن عاری بود
جان بی جانان اگر آید به کار — گر تو مردی جان بی جانان مدار
مرد میباید تمام این راه را — جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار — تا توان گفتن که هستی مردِ کار
جان چو بی جانان نیَرزد هیچ چیز — همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار — بس که جانان جان کند بر تو نثار