☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › حکایت بلبل › حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شهریاری دختری چون ماه داشت — عالمی پر عاشق و گمراه داشت

فتنه را بیداریی پیوست بود — زآنک چشم نیم‌خوابش مست بود

عارض از کافور و زلف از مشک داشت — لعل سیراب از لبش، لب خشک داشت

گر جمالش ذره‌ای پیدا شدی — عقل از لایعقلی رسوا شدی

گر شکر طعم لبش بشناختی — از خجل بفسردی و بگداختی

از قضا می‌رفت درویشی اسیر — چشم افتادش بر آن ماه منیر

گرده‌ای در دست داشت آن بی‌نوا — نان آوَن مانده بُد بر نانوا

چشم او چون بر رخ آن مه فتاد — گرده از دستش شد و در ره فتاد

دختر از پیشش چو آتش برگذشت — خوش درو خندید خوش‌خوش برگذشت

آن گدا پس خندهٔ او چون بدید — خویش را بر خاک غرق خون بدید

نیم نان داشت آن گدا و نیم جان — زان دو نیمه پاک شد در یک زمان

نه قرارش بود شب نه روز هم — دم نزد از گریه و از سوز هم

یاد کردی خندهٔ آن شهریار — گریه افتادی برو چون ابر زار

هفت سال القصه بس آشفته بود — با سگان کوی دختر خفته بود

خادمان دختر و خدمت‌گران — جمله گشتند ای عجب واقف بر آن

عزم کردند آن جفاکاران به جمع — تا ببرند آن گدا را سر چو شمع

در نهان دختر گدا را خواند و گفت — چون تویی را چون منی کی بود جفت؟

قصد تو دارند، بگریز و برو — بر درم منشین، برخیز و برو

آن گدا گفتا که من آن روز دست — شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست

صد هزاران جان چون من بی‌قرار — باد بر روی تو هر ساعت نثار

چون مرا خواهند کشتن ناصواب — یک سؤالم را به لطفی دِه جواب

چون مرا سر می‌بریدی رایگان — از چه خندیدی تو در من آن زمان

گفت: چون می‌دیدمت، ای بی‌هنر! — بر تو می‌خندیدم آن، ای بی‌خبر!

بر سر و روی تو خندیدن رواست — لیک در روی تو خندیدن خطاست

این بگفت و رفت از پیشش چو دود — هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود

← Önceki 26 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı