☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (3/4)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون نبود از انبیاء و از رسل — هیچ کس یک جزویی از کل کل

جمله عاجز روی بر خاک آمدند — در خطاب ماعرفناک آمدند

من که باشم تا زنم لاف شناخت — او شناسا شد که جز با او نساخت

چون جز‌او در هر دو عالم نیست کس — با که سازد اینت سودا و هوس

هست دریایی ز جوهر موج زن — تو ندانی این سخن شش پنج زن

هرکه او آن جوهر و دریا نیافت — لا شد و الاء لاالا نیافت

هرچ آن موصوف شد آن کِی بود — با منت این گفتن آسان کی بود

آن مگو چون در اشارت نایدت — دم مزن چون در عبارت نایدت

نه اشارت می‌پذیرد نه بیان — نه کسی زو علم دارد نه نشان

تو مباش اصلا، کمال اینست و بس — تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس

تو درو گم شو حلولی این بود — هرچ این نبود فضولی این بود

در یکی رو و از دوی یک سوی باش — یک دل و یک قبله و یک روی باش

ای خلیفه‌زادهٔ بی معرفت — با پدر در معرفت شو هم صفت

هرچ آورد از عدم حق در وجود — جمله افتادند پیشش در سجود

چون رسید آخر به آدم فطرتش — در پس صد پرده برد از غیرتش

گفت ای آدم تو بحر جود باش — ساجدند آن جمله تو مسجود باش

و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت — مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت

چون سیه رو گشت گفت ای بی‌نیاز — ضایعم مگذار و کار من بساز

حق تعالی گفت ای ملعون راه — هم خلیفست آدم و هم پادشاه

باش چشماروی او امروز تو — بعد ازین فردا سپندش سوز تو

جزْوِ کل شد چون فرو شد جان به جسم — کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم

جان بلندی داشت تن پستی خاک — مجتمع شد خاک پست و جان پاک

چون بلند و پست با هم یار شد — آدمی اعجوبهٔ اسرار شد

لیک کس واقف نشد ز اسرار او — نیست کار هر گدایی کار او

نه بدانستیم و نه بشناختیم — نه زمانی نیز دل پرداختیم

چند گویی جز خموشی راه نیست — زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست

آگهند از روی این دریا بسی — لیک آگه نیست از قعرش کسی

گنج در قعرست گیتی چون طلسم — بشکند آخر طلسم و بند جسم

گنج یابی چون طلسم از پیش رفت — جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت

بعد از آن جانت طلسمی دیگرست — غیب را جان تو جسمی دیگرست

همچنین می‌رو به پایانش مپرس — در چنین دردی به درمانش مپرس

در بن این بحر بی پایان بسی — غرقه گشتند و خبر نیست از کسی

در چنین بحری که بحر اعظمست — عالمی ذره‌ست و ذره عالمست

کوپله ست این بحر را عالم، بدان — ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان

کو نماید عالم و یک ذره هم — کم شود دو کوپله زین بحر کم

کس چه داند تا درین بحر عمیق — سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق

عقل و جان و دین و دل درباختم — تا کمال ذره‌ای بشناختم

لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس — گر همه یک ذره می‌پرسی مپرس

عقل تو چون در سر مویی بسوخت — هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت

کس نداند کنه یک ذره تمام — چند پرسی چند گویی والسلام

چیست گردون سرنگون ناپایدار — بی‌قراری دایما بر یک قرار

در ره او پا و سر گم کرده‌ای — پردهٔ در پردهٔ در پرده‌ای

حل و عقد این چنین سلطانیی — کی توان کردن گر دانیی

چرخ می‌خواهد که این سر پی برد — او به سرگردانی این سر کی برد

چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست — اوچه داند تا درون پرده چیست

او که چندین سال بر سر گشته است — بی سر و بن گرد این در گشته است

می‌نداند در درون پرده راز — کی شود بر چون تویی این پرده باز

کار عالم عبرت است و حسرتست — حیرت اندر حیرت اندر حیرتست

هر زمان این راه بی‌پایان تر است — خلق هر ساعت درو حیران تر است

هیچ دانی راه رو چون دید راه — هرکه افزون رفت افزون دید راه

بی نهایت کرد و کاری داشتی — بی عدد حصر و شماری داشتی

کارگاه پر عجائب دیده‌ام — جمله را از خویش غایب دیده‌ام

سوی کنه خویش کس را راه نیست — ذره‌ای از ذره‌ای آگاه نیست

هست کاری پشت و رو نه سر نه پای — روی در دیوار و پشت دست خای

مبتلای خویش و حیران تواَم — گر بدم گر نیک هم زان تواَم

نیم جزوم بی تو من، در من نگر — کل شوم گر تو کنی در من نظر

یک نظر سوی دل پر خونم آر — وز میان این همه بیرونم آر

گر تو خوانی ناکس خویشم دمی — هیچ کس در گرد من نرسد همی

من که باشم تا کسی باشم ترا — این بسم گر ناکسی باشم ترا

کی توانم گفت هندوی توم — هندوی خاک سگ کوی توم

← Önceki 4 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı