منطقالطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (3/4)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون نبود از انبیاء و از رسل — هیچ کس یک جزویی از کل کل
جمله عاجز روی بر خاک آمدند — در خطاب ماعرفناک آمدند
من که باشم تا زنم لاف شناخت — او شناسا شد که جز با او نساخت
چون جزاو در هر دو عالم نیست کس — با که سازد اینت سودا و هوس
هست دریایی ز جوهر موج زن — تو ندانی این سخن شش پنج زن
هرکه او آن جوهر و دریا نیافت — لا شد و الاء لاالا نیافت
هرچ آن موصوف شد آن کِی بود — با منت این گفتن آسان کی بود
آن مگو چون در اشارت نایدت — دم مزن چون در عبارت نایدت
نه اشارت میپذیرد نه بیان — نه کسی زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس — تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
تو درو گم شو حلولی این بود — هرچ این نبود فضولی این بود
در یکی رو و از دوی یک سوی باش — یک دل و یک قبله و یک روی باش
ای خلیفهزادهٔ بی معرفت — با پدر در معرفت شو هم صفت
هرچ آورد از عدم حق در وجود — جمله افتادند پیشش در سجود
چون رسید آخر به آدم فطرتش — در پس صد پرده برد از غیرتش
گفت ای آدم تو بحر جود باش — ساجدند آن جمله تو مسجود باش
و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت — مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت
چون سیه رو گشت گفت ای بینیاز — ضایعم مگذار و کار من بساز
حق تعالی گفت ای ملعون راه — هم خلیفست آدم و هم پادشاه
باش چشماروی او امروز تو — بعد ازین فردا سپندش سوز تو
جزْوِ کل شد چون فرو شد جان به جسم — کس نسازد زین عجایبتر طلسم
جان بلندی داشت تن پستی خاک — مجتمع شد خاک پست و جان پاک
چون بلند و پست با هم یار شد — آدمی اعجوبهٔ اسرار شد
لیک کس واقف نشد ز اسرار او — نیست کار هر گدایی کار او
نه بدانستیم و نه بشناختیم — نه زمانی نیز دل پرداختیم
چند گویی جز خموشی راه نیست — زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست
آگهند از روی این دریا بسی — لیک آگه نیست از قعرش کسی
گنج در قعرست گیتی چون طلسم — بشکند آخر طلسم و بند جسم
گنج یابی چون طلسم از پیش رفت — جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت
بعد از آن جانت طلسمی دیگرست — غیب را جان تو جسمی دیگرست
همچنین میرو به پایانش مپرس — در چنین دردی به درمانش مپرس
در بن این بحر بی پایان بسی — غرقه گشتند و خبر نیست از کسی
در چنین بحری که بحر اعظمست — عالمی ذرهست و ذره عالمست
کوپله ست این بحر را عالم، بدان — ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان
کو نماید عالم و یک ذره هم — کم شود دو کوپله زین بحر کم
کس چه داند تا درین بحر عمیق — سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
عقل و جان و دین و دل درباختم — تا کمال ذرهای بشناختم
لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس — گر همه یک ذره میپرسی مپرس
عقل تو چون در سر مویی بسوخت — هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت
کس نداند کنه یک ذره تمام — چند پرسی چند گویی والسلام
چیست گردون سرنگون ناپایدار — بیقراری دایما بر یک قرار
در ره او پا و سر گم کردهای — پردهٔ در پردهٔ در پردهای
حل و عقد این چنین سلطانیی — کی توان کردن گر دانیی
چرخ میخواهد که این سر پی برد — او به سرگردانی این سر کی برد
چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست — اوچه داند تا درون پرده چیست
او که چندین سال بر سر گشته است — بی سر و بن گرد این در گشته است
مینداند در درون پرده راز — کی شود بر چون تویی این پرده باز
کار عالم عبرت است و حسرتست — حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
هر زمان این راه بیپایان تر است — خلق هر ساعت درو حیران تر است
هیچ دانی راه رو چون دید راه — هرکه افزون رفت افزون دید راه
بی نهایت کرد و کاری داشتی — بی عدد حصر و شماری داشتی
کارگاه پر عجائب دیدهام — جمله را از خویش غایب دیدهام
سوی کنه خویش کس را راه نیست — ذرهای از ذرهای آگاه نیست
هست کاری پشت و رو نه سر نه پای — روی در دیوار و پشت دست خای
مبتلای خویش و حیران تواَم — گر بدم گر نیک هم زان تواَم
نیم جزوم بی تو من، در من نگر — کل شوم گر تو کنی در من نظر
یک نظر سوی دل پر خونم آر — وز میان این همه بیرونم آر
گر تو خوانی ناکس خویشم دمی — هیچ کس در گرد من نرسد همی
من که باشم تا کسی باشم ترا — این بسم گر ناکسی باشم ترا
کی توانم گفت هندوی توم — هندوی خاک سگ کوی توم