منطقالطیر › حکایت بط › حکایت بط
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بط به صد پاکی برون آمد ز آب — در میان جمع با خیرالثیاب
گفت؛ در هر دو جهان ندْهد خبر — کس ز من یک پاکروتر پاکتر
کردهام هر لحظه غسلی بر صواب — پس سجاده باز افکنده بر آب
همچو من بر آب چون استد یکی — نیست باقی در کراماتم شکی
زاهد مرغان منم با رأی پاک — دائمم هم جامه و هم جای، پاک
من نیابم در جهان بیآب، سود — زآن که زاد و بودِ من در آب بود
گرچ در دل عالمی غم داشتم — شستم از دل کآب همدم داشتم
آب در جوی منست این جا مدام — من به خشکی چون توانم یافت کام؟
چون مرا با آب افتادست کار — از میان آب چون گیرم کنار؟
زنده از آب است دائم هرچ هست — این چنین از آب نتوان شست دست
من ره وادی کجا دانم بُرید؟ — زآنک با سیمرغ نتوانم پرید
آنک باشد قلهٔ آبش تمام — کی تواند یافت از سیمرغ کام؟
هدهدش گفت: ای به آبی خوش شده! — گِردِ جانت آب چون آتش شده
در میان آب خوش خوابت ببرد — قطرهٔ آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشستهروی — گر تو بس ناشستهرویی آب جوی
چند باشد همچو آبِ روشنت — روی هر ناشسته رویی دیدنت؟