☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › داستان کبک › داستان کبک

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کبک بس خرم خرامان در رسید — سرکش و سرمست از کان در رسید

سرخ‌منقار وَشی‌پوش آمده — خون او از دیده در جوش آمده

گاه می‌برید بی‌تیغی کمر — گاه می‌گنجید پیش تیغ در

گفت: من پیوسته در کان گشته‌ام — بر سر گوهر فراوان گشته‌ام

بوده‌ام پیوسته با تیغ و کمر — تا توانم بود سرهنگِ گهر

عشق گوهر آتشی زد در دلم — بس بود این آتش خوش حاصلم

تفت این آتش چو سر بیرون کند — سنگ‌ریزه در درونم خون کند

آتشی دیدی که چون تأثیر کرد — سنگ را خون کرد و بی‌تأخیر کرد

در میان سنگ و آتش مانده‌ام — هم معطل، هم مشوش مانده‌ام

سنگ‌ریزه می‌خورم در تفّ و تاب — دل پر آتش، می‌کنم بر سنگ خواب

چشم بگشایید ای اصحاب من! — بنگرید آخر به خورد و خواب من

آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد — با چنین کس از چه باید جنگ کرد؟

دل در این سختی به صد اندوه خست — زآنک عشق گوهرم بر کوه بست

هرک چیزی دوست گیرد جز گهر — ملکتِ آن چیز باشد برگذر

ملک گوهر جاودان دارد نظام — جان او با کوه پیوسته مدام

من عیار کوهم و مرد گهر — نیستم یک لحظه با تیغ و کمر

چون بود در تیغ گوهر بر دوام — زآن گهر در تیغ می‌جویم مدام

نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم — نه ز گوهر گوهری‌تر یافتم

چون رهِ سیمرغ راهِ مشکل است — پای من در سنگِ گوهر در گِل است

من به سیمرغ قوی‌دل کی رسم؟ — دست بر سر، پای در گِل کی رسم؟

همچو آتش برنتابم سوزِ سنگ — یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ

گوهرم باید که گردد آشکار — مرد بی‌گوهر کجا آید به کار؟

هدهدش گفت: ای چو گوهر جمله رنگ! — چند لنگی، چندم آری عذرِ لنگ؟

پا و منقار تو پُر خون جگر — تو به سنگی بازمانده بی‌گهر

اصل گوهر چیست؟ سنگی کرده رنگ — تو چنین آهن‌دل از سودای سنگ

گر نماند رنگ او سنگی بوَد — هست بی سنگ آنک در رنگی بوَد

هرک را بویی‌ست او رنگی نخواست — زآنک مرد گوهری سنگی نخواست

← Önceki 33 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı