☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › داستان کبک › حکایت سلیمان و نگین انگشتری او

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هیچ گوهر را نبود آن سروری — کآن سلیمان داشت در انگشتری

زآن نگینش بود چندان نام و بانگ — و آن نگین خود بود سنگی نیم‌دانگ

چون سلیمان کرد آن گوهر نگین — زیر حکمش شد همه روی زمین

چون سلیمان مُلک خود چندان بدید — جملهٔ آفاق در فرمان بدید

گر چه شادروان چل فرسنگ داشت — هم بنا بر نیم دانگِ سنگ داشت

گفت: چون این مملکت وین کار و بار — زین قدر سنگ است دائم پایدار

من نمی‌خواهم که در دنیا و دین — باز مانَد کس به ملکی هم چنین

پادشاها من به چشمِ اعتبار — آفت این ملک دیدم آشکار

هست آن در جنب عقبی مختصر — بعد از این کس را مده هرگز دگر

من ندارم با سپاه و ملک کار — می‌کنم زنبیل‌بافی اختیار

گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد — آن گهر بودش که بندِ راه شد

زآن به پانصد سال بعد از انبیا — با بهشتِ عَدْن گردد آشنا

آن گهر چون با سلیمان این کند — کی چو تو سرگشته را تمکین کند؟

چون گهر سنگی‌ست چندین کان مکَن — جز برای روی جانان جان مکَن

دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب! — جوهری را باش دائم در طلب

← Önceki 34 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı