☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › حکایت بوتیمار › حکایت بوتیمار

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

پس درآمد زود بوتیمار پیش — گفت: ای مرغان من و تیمار خویش!

بر لب دریاست خوش‌تر جای من — نشنود هرگز کسی آوای من

از کم‌آزاری من هرگز دمی — کس نیازارد ز من در عالمی

بر لب دریا نشینم دردمند — دائماً اندوهگین و مستمند

زآرزوی آب، دل، پر خون کنم — چون دریغ آید، نجوشم، چون کنم

چون نیم من اهل دریا، ای عجب — بر لب دریا بمیرم خشک‌لب

گر چه دریا می‌زند صد گونه جوش — من نیارم کرد از او یک قطره نوش

گر ز دریا کم شود یک قطره آب — زآتش غیرت دلم گردد کباب

چون منی را عشق دریا بس بوَد — در سرم این شیوه سودا بس بوَد

جز غمِ دریا نخواهم این زمان — تاب سیمرغم نباشد الامان

آنک او را قطرهٔ آب‌ست اصل — کی تواند یافت از سیمرغ وصل؟

هدهدش گفت: ای ز دریا بی‌خبر! — هست دریا پر نهنگ و جانور

گاه تلخ است آبْ او را، گاه شور — گاه آرام است او را، گاه زور

منقلب چیز است و ناپاینده هم — گه شونده، گاه بازآینده هم

بس بزرگان را که کَشتی کرد خرد — بس که در گرداب او افتاد و مرد

هرک چون غواص ره دارد در او — از غم جان دَم نگه دارد در او

ور زند در قعر دریا دَم کسی — مرده از بن با سر افتد چون خسی

از چنین کس کاو وفاداری نداشت — هیچ کس اومید دلداری نداشت

گر تو از دریا نیایی با کنار — غرقه گرداند تو را پایانِ کار

می‌زند او خود ز شوق دوست جوش — گاه در موج است و گاهی در خروش

او چو خود را می‌نیابد کام دل — تو نیابی هم از او آرام دل

هست دریا چشمه‌ای از کوی او — تو چرا قانع شدی بی روی او؟

← Önceki 39 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı