منطقالطیر › حکایت بوتیمار › گفتگوی مرد دیدهور با دریا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
دیدهور مردی به دریا شد فرود — گفت: ای دریا! چرا داری کبود؟
جامهٔ ماتم چرا پوشیدهای؟ — نیست هیچ آتش، چرا جوشیدهای؟
داد دریا آن نکو دل را جواب — کز فراق دوست دارم اضطراب
چون ز نامردی نیَم من مرد او — جامه، نیلی کردهام از درد او
خشکلب بنشستهام مدهوش من — زآتش عشق، آب من شد جوشزن
گر بیابم قطرهای از کوثرش — زندهٔ جاوید گردم بر درش
ورنه چون من صد هزاران خشکلب — میبمیرد در ره او روز و شب