منطقالطیر › فی التوحید باری تعالی جل و علا › حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت (4/4)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
هندوی جان بر میان دارم ز تو — داغ همچون حبشیان دارم ز تو
گر نیم هندوت چون مقبل شدم — تا شدم هندوت زنگی دل شدم
هندوی با داغ را مفروش تو — حلقهای کن بنده را در گوش تو
ای ز فضلت ناشده نومید کس — حلقه و داغ توم جاوید بس
هرکه را خوش نیست دل در درد تو — خوش مبادش زانک نیست او مرد تو
ذره دردم ده ای درمان من — زانک بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دیندار را — ذرهٔ دردت دل عطار را
یا رب آگاهی ز یا ربهای من — حاضری در ماتم شبهای من
ماتمم از حد بشد سوری فرست — در میان ظلمتم نوری فرست
پایمرد من در این ماتم تو باش — کس ندارم دست گیرم هم تو باش
لذت نور مسلمانیم ده — نیستی نفس ظلمانیم ده
ذرهٔام لا شده در سایهای — نیست از هستی مرا سایهای
سایلم زان حضرت چون آفتاب — بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من — درجهم دستی زنم در رشته من
پس برون آیم از این روزن که هست — پیش گیرم عالمی روشن که هست
تا نیامد بر لبم این جان که بود — داشتم آخر کسی زان سان که بود
چون برآید جان ندارم جز تو کس — همره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالی بماند جای من — گر تو همراهم نباشی وای من
روی آن دارد که همراهی کنی — میتوانی کرد اگر خواهی کنی