منطقالطیر › حکایت کوف › حکایت کوف
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کوف آمد پیش چون دیوانهای — گفت: من بگزیدهام ویرانهای
عاجزیام در خرابی زاده من — در خرابی میروم بیباده من
گر چه معموری بسی خوش یافتم — هم مخالف، هم مشوش یافتم
هرک در جمعیتی خواهد نشست — در خرابی بایدش رفتن چو مست
در خرابی جای میسازم به رنج — زآنک باشد در خرابی جای گنج
عشق گنجم در خرابی ره نمود — سوی گنجم جز خرابی ره نبود
دور بردم از همه کس رنج خویش — بوک یابم بی طلسمی گنج خویش
گر فرو رفتی به گنجی پای من — باز رستی این دلِ خودرأی من
عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست — زآنک عشقش کار هر مردانه نیست
من نیَم در عشق او مردانهای — عشق، گنجم باید و ویرانهای
هدهدش گفت: ای ز عشق گنج مست! — من گرفتم کآمدت گنجی به دست
بر سر آن گنج، خود را مرده گیر — عمر رفته، ره به سر نابرده گیر
عشق گنج و عشق زر از کافریست — هرک از زر بت کند او آزریست
زر پرستیدن بود از کافری — نیستی آخر ز قوم سامری
هر دلی کز عشق زر گیرد خلل — در قیامت صورتش گردد بدل